تبلیغات
جای تو خالی


دانلود آهنگ جدید

نوشته ها
وبلاگ من
آخرین عناوین
آرشیو
درباره من
پیوندها
پیوندهای روزانه
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
صفحات جانبی
  • تعداد کل صفحات ( 9 ) ... 3 4 5 6 7 8 9

    + نویسنده: بهروز | سه شنبه 19 آبان 1394 ساعت 09:40 ق.ظ


    ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ!

    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ...
    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «... ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ...
    ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...

    + نویسنده: بهروز | جمعه 15 آبان 1394 ساعت 03:01 ب.ظ


    ای فاحشه...
    اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!
    اما میخواهم برایت بنویسم
    شنیده ام، تن می فروشی،
    برای لقمه نان!
    …چه گناه کبیره ای…!
    میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند،
    من هم مانند همه ام
    راستی روسپی!
    از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،
    زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!
    اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد
    و یا شوهر زندانی اش آزادشود این «ایثار» است
    مگر هردواز یک تن نیست؟
    مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
    تن در برابر نان ننگ است…
    بفروش ! تنت را حراج کن…
    من در دیارم کسانی را دیدم
    که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
    شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی
    نه از دین .
    شنیده ام روزه میگیری،
    غسل میکنی،
    نماز میخوانی،
    چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
    رمضان بعد از افطار کار می کنی،
    محرم تعطیلی.
    من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه،
    جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم،
    غسل هم نکنم،
    چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،
    پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،
    محرم هم تعطیل نکنم!
    فاحشه !!دعایم کن

    (فریدون فرخزاد)

    + نویسنده: بهروز | جمعه 15 آبان 1394 ساعت 11:50 ق.ظ


    دخترک گل فروش، کنار همه ماشینا رفت،
    تا بلکه بتونه یخورده از گل هاش روبفروشه..... :
    " آقا توروخدا یه شاخه گل بخر برای خانومت ببر...
    آقا توروخدا جون بچه ت...."
    ولی هیچی گیرش نیومد،
    جز نگاه های تحقرآمیز راننده ها...
    همینطوری که بغض گلوش رو گرفته بود،
    نگاهش به اون طرف خیابون افتاد....!
    چشم های پرتمنای راننده ها به یک خانومِ ایستاده کنار خیابون رو دید..
    راننده ها هی می گفتن:خانم چند....؟!؟
    دخترک تودلش گفت:
    آخه اون خانوم که گل نمی فروشه..!!!
    ............................................
    آری هم اوست...
    کسی که در کنار گل احساس نشاط ندارد
    بوی گلها مستش نمیکند
    زیبایی گلها محوش نمیکند
    رنگ گلها جذبش نمیکند
    آری هم اوست... دخترک گل فروش
    هم او که،دسته گلّّهارا
    باری میبیند کّه
    خلاصی هر چه زود تر از آن ها برایش شیرین است...
    دخترک گل فروش

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 14 آبان 1394 ساعت 10:09 ب.ظ


    توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
    طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
    خواندم سه عمودی
    یکی گفت بلند بگو
    گفتم یک کلمه سه حرفیه
    ازهمه چیز برتر است
    حاجی گفت: پول
    تازه عروس مجلس گفت: عشق
    شوهرش گفت: یار
    کودک دبستانی گفت: علم
    حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه
    گفتم: حاجی اینها نمیشه
    گفت: پس بنویس مال
    گفتم: بازم نمیشه
    گفت: جاه
    خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه
    مادر بزرگ گفت:
    مادرجان، "عمر" است.
    سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
    دیگری خندید و گفت: وام
    یکی از آن وسط بلندگفت: وقت
    خنده تلخی کردم و گفتم: نه
    اما فهمیدم
    تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
    حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !
    هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم
    شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
    کشاورزبگوید: برف
    لال بگوید: حرف
    ناشنوا بگوید: صدا
    نابینا بگوید: نور

    و من هنوز در فکرم که چرا کسی نگفت:
    " خدا "

    "صادق هدایت" 

    + نویسنده: بهروز | شنبه 9 آبان 1394 ساعت 10:45 ق.ظ


    نیا باران
    زمین جای قشنگی نیست
    من از جنس زمینم خوب میدانم
    که
    دریا ،جد تو،در یک تبانی
    ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرد
    من از جنس زمینم خوب میدانم
    که گل در عقد زنبور است
    اما یک طرف سودای بلبل
    یک طرف
    خال لب پروانه را دوست دارد
    من از جنس زمینم خوب میدانم
    که اینجا جمعه بازار است
    و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند
    در اینجا قدر نشناسند مردم
    شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند
    نیا باران زمین جای قشنگی نیست
    نیا باران ...
    ببین آن کودک را
    می دود با کفش های پاره اش
    به سمت مدرسه
    با کتاب هایی که با تو تر شده است
    نیا باران اینجا مردمانش خنده ای بر لب ندارند
    بازار را هم ببین
    پیرمرد با دستان لرزانش جمع می کند به تندی
    ترازویی که با وزن کردن مردم نان خود را در می آرد
    نیا باران اینجا شاعری نیست که زیرت شعر گوید
    ببین باران آن پیرزن را که در خانه اش از آب وسرما می لرزد
    و کسی را ندارد که آن را بلند کند از جای خیسش
    نیا بارن اینجا عاشقی نیست که با آمدنت به یاد عشقش بیفتد
    ببین آن گدای کور را
    که با آمدنت گونه هایش تر شده است
    نیا باران زمین جای قشنگی نیست
    خاکش بویِ نفرت دارد و حوّاش،
    آدم را فراری داده است
    زمین جای قشنگی نیست
    دلها سهمِ تکرارِ جراحت گشته اند
    سادگی این روزها بازیچه ایست
    شکلِ توپِ کودکی،
    گَه اینطرف، گَه آنطرف
    تقدیرِ اوست
    زمین جای قشنگی نیست
    لیلی ها، هوایِ بوسه دارد قلبشان
    حتی صداقت مُـــرده اینجا
    رنگِ هرچه بدترین رنگ است اینجا
    بینِ خوب و بدترین
    رویِ زمین
    با چشم می بینی
    نیا باران!
    روزها دیگر کسی، با ترانه، با گهر هایِ فراوان
    زیرِ اشکت ، یادِ معشوقه ی دلبسته ندارد
    شاید اصلاً دل ندارد
    جایِ دل سنگ شده
    پایه هایِ عاشقی لَنگ شده
    عشق، یک رنگ شده
    از چه می آیی بباری بر زمین؟
    هیچ حسّی زنده نیست
    دیگر از لاهوتِ عشقِ فرهاد
    هیچ شیرین دلی، بازنده نیست
    پس نیا باران!
    زمین اصلاً برایت جایِ خوبی نیست
    اینجا هیچ معشوقی
    هوایِ عشقِ عاشق را ندارد
    قیمتت رویِ زمین نا چیز است این روز ها
    پس نیا باران!
    نیا باران!

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 23 مهر 1394 ساعت 07:30 ب.ظ


    محرم نیا

    اینجا ایران است
    محرم تو بهانه ای
    اینجا جوانان هم سن علی اکبر،هوس بازند
    عمو های اینجا زنا کارند
    بابا ها اینجا حرام خوارند
    علی اصغر ها دنیا نیامده در سطل اشغالند
    زینب ها اینجا دنبال مدل ماشین ها اند
    محرم نیا
    اینجا مداح برای پول حسین را خدا میکند
    محرم نیا
    عزاداران اینجا اش خوارند
    حسین نیا
    اینجا ظهر عاشورا هم نماز نمیخوانند
    عمویم ابوالفضل "علم" نیاور
    علم آوران اینجا اهل زندانند
    محرم نیا
    اینجا ایران است
    همان کوفه ی دیروز
    مردم اینجا وفا ندارند
    محرم نیا...

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 10:55 ق.ظ


    ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﻡ ...
    ﺧﺎﻟﻘﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﯾﮏ ﺳﻮﺭﻩ ﻧﺎﺯﻝ ﮐﺮﺩ ..
    ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﻢ ﺛﺒﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ..
    ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﻔﻬﻤﯽ ..
    ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !...
    ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻻﮎ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ !.....
    ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﺍ !...
    ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺖ ﻧﯿﺴﺖ ..
    ﻣﻨﻢ ﻟﯿﻼﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻭ ﺯﻟﯿﺨﺎﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ..
    ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮﻡ ...
    ﭼﺮﮎ ﻧﻮﯾﺲ ﻫﯿﭻ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ ...
    ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮﻡ ...
    ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ..
    ﭘﺲ ﻣﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ..ﺑﺮ ﭼﺴﺐ ﻫﺮﺯﮔﯽ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﻧﺰﻥ ..
    ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ..
    ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺣﺴﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ ..
    ﺁﺭﯼ ...
    ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻋﺸﻮﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻏﺮﻭﺭ
    ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 10:30 ق.ظ




    از تمامی دوستان بابت طولانی بودن مطلب عذرخواهم اما ارزش خوندن رو داره

    دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد:
    _آقا میشه کمک کنید?
    پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت:
    _اهل حال هستی؟
    دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید :
    _یعنی چی?
    پسر خنده ای سرداد و گفت :
    _هیچی بیخیال...
    اره بهت کمک میکنم فقط یه مشکلی هست
    _چی??
    _من پولامو خونه جا گذاشتم خونمون همین نزدیکه همراه من بیا

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 20 مهر 1394 ساعت 08:40 ق.ظ


    محرم در راه است...
    پاییزی با ''عطر محرم''...
    چه زود روز ها میگذرد؛
    انگار دنیا هم منتظر محرم است...
    چه طوفانی در راه است،
    وعده اش ''باران'' امروز است...!!!
    آسمان تاب بیاور؛
    هنوز محرم فرا نرسیده!!!
    گریه ات را برای ''گلوی تشنه'' نگهدار...
    با بغض و گریه آسمان،
    قلم من نیز بغض می کند...
    قلمم صبور باش!!!
    صبور باش!!!
    تو باید لحظات فراقی را اشک کنی؛
    که دائم در برابر ''چشمان زینب'' رژه می روند...!!!
    قلمم صبور باش...

    + نویسنده: بهروز | جمعه 17 مهر 1394 ساعت 02:19 ب.ظ


    ﯾﮏ ﺟﯿﻎ ﺑﻨﻔﺶ , ﯾﮏ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺑﺎ ﺑﻮﯼ ﻓﺎﺣﺸﮕﯽ،
    ﯾﮏ ﺁﻟﺖ ﻏﺮﻕ ﺧﻮﻥ ﺍﺯ ﺷﺒﯽ ﭘﺮ ﺷﻬﻮﺕ...
    ﺗﺎﻭﺍﻧﺶ، ﺗـﻮ!... ﯾﮏ ﻃﻔﻞ ﻧﺎﺭﺱ ﺑﻨﺎﻡ "ﺣﺮﺍﻣﺰﺍﺩﻩ..."
    ﺗﻮﻟﺪﺕ ﺗﺴﻠﯿﺖ,ﮐﻮﭼﮏ ﻧﻔﻬﻢ...
    ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻟﻪ ﺩﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﮐﺜﯿﻔﺖ,ﺯﯾﺒﺎ ﺍﺭﺍﻡ ﺑﮕﯿﺮ...
    ﺗﻦ ﻫﺎ ﺣﺮﺍﺝ،ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻬﻮﺕ ﺁﻟﻮﺩ،
    ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﭘﻮﻝ،
    ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺻﺪﺍﯼ ﻓﻨﺮ ﺗﺨﺖ ﻫﺎ،ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎ،
    ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﻋﻤﻞ ﻫﺎ، ﻫﻪ ﭼﻪ ﺗﻠﺦ،
    ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﻢ، ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻘﯽ، ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻧﺪ
    ﺍﻟﺤﻖ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﻟﯿﻠﯽ ﻭ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻫﺎﺳﺖ...
    ﻫﯽ! ﻟﯿﻠﯽ !!! ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﻤﺎﻥ،
    ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﻧﺴﻞ ﻣﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﺜﺎﻓﺖ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ....
    ﻫﯽ! ﻣﺠﻨﻮﻥ !!! ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﯿﺎ...

    + نویسنده: بهروز | جمعه 17 مهر 1394 ساعت 02:08 ب.ظ


    باز جنینی میان زباله های شهر رها شد
    باز دختری عفتش را به گمان عشق به هوس باخت و زن شد
    باز پسری به بهای یک هوس پدر شد
    باز سطل زباله ای در شهر جایگزین آغوش مادر شد
    باز پسری به بهای هوسی آنی بار گرگ صفتی و نامردی به دوش کشید
    باز دختری به جرم یک شب یک عمر فاحشه شد
    باز پسری به تجربه یک لذت نامشروع به هرزگی خو گرفت
    باز جنینی نارس در گوشه ای از شهر تاوان هوس را با جانش داد
    و باز کودکی بار حرامزادگی بر دوش کشید...
    در این شهر چه میگذرد؟
    تاوان این هوسها را چه کسی میدهد ؟
    پدری هرزه ...مادری فاحشه...یا جنینی بیگناه با جانش؟

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 04:10 ب.ظ


    من بزرگــــ شدم نمیشناسی منو
    شایدم منو یادته هنوز
    منم اون همبازی بچگیاتـــــــ
    که با هم بازی میکردیم شب و روز
    وقتی با هم میدوئیدیم تو کوچه
    خیلی دوستـــــــ داشتم تو تندتر بدوئی
    که واسه خنده آوردن رو لباتـــــــ بتونم بگم برندمون تویی
    میدونستم تو کجا قایم میشی
    اما خوب میباختمو عالمی داشتـــــ
    من به جات چشم میذاشتم آخه شبا
    چشمام از دوری تو چشم نمیذاشت
    غروبا که بازیمون تموم میشد
    گریه میشد سهم منــــــ فقط همین
    تو خونه ازم میپرسیدن چته
    میگفتم هیچی نیستــــ خوردم زمین
    باز به شوق اینکه فردا پیشمی
    میشمردم همه لحظه لحظه شو
    راضی بودم حتی وقتی پیشمی
    چشم بذارمو بگم قایمــــــ بشو
    اما خوب حالا کجا قایم شدی
    هم بازیتـــــ به غیر من مگه کی بود
    دیگه طاقتــــــ ندارم چشم بذارم
    آخه آستینای من خیس میشه زود
    اینقدم چشم گذشاتم رو این دیوار
    داره گوشه آجرهاشــــــــ میپره
    اگه برنگردی مطمئن میشم
    قلبـــــــ تو از این دیوار هم سنگ تره
    دیگه بازی بسه من خسته شدم
    کاش بدونی تو دلم چه دردیه
    دیگه گم شدم تو دنیای خودم اگه پیدام نکنی نامردیه
    نمیگم بدم میاد بزرگـــــ شدیم
    من هنوزم اون دوتا رو دوست دارم
    هنوزم به سادگی بچگی هنوزم من تو رو هفتــــــ تا دوست دارم
    ...................................................
    متن آهنگ بچگی از مجید خراطها

    + نویسنده: بهروز | سه شنبه 14 مهر 1394 ساعت 05:55 ب.ظ


    ﺑﺎﻧﻮ . . .
    ﺍﮔﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﺍﯼ
    ﺗﺎ ﻣﻌﻨﺎﯼِ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ
    ﮐﻪ ﻏﻢِ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ
    ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ . . .
    ﻓﺮﻗﯽ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﻪ ﺳﻨﯽ ﺑﺎﺷﯽ
    ﺍﮔﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯِ است
    ﻣﺮﺩِ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ ﺍﯼ
    ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻥ . . !.
    ﺗﻮ ﺭﺍ ﭼﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑِ ﻣﺮﺩﻡ . !.
    ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ
    ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺍﺳﺖ . . .
    لایق تو کسی نیست جز آنکسی که
    تو را انتخاب میکند نه امتحان...
    تو را نگاه کند نه اینکه ببیند...
    تو را حس کند نه اینکه لمست کند...
    تو را بسازد نه اینکه بسوزاند...

    + نویسنده: بهروز | سه شنبه 14 مهر 1394 ساعت 03:30 ب.ظ


    ﯾﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ
    ﻫﯿﭻ ﭘﺴﺮﯼ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻠﻒ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﻤﯿﺎﺩ !
    ﻫﯿﭻ ﭘﺴﺮ متشخصی ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﺍﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﻤﯿﺎﺩ !
    ﻫﯿﭻ ﭘﺴﺮﯼ آقایی ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ
    ﻫﯿﭻ ﭘﺴﺮ اصیلی ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﯾﻪ ﺩﺍﻑ
    ﺗﯿﭗ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﯿﮑﻨﻪ !
    ...................
    ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺪﻭﻧﯿﺪ ﮐﻪ :
    یه پسر ناب ایرانی، ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺸه ﻧﻪ ﻟﻮﻧﺪﯾﺘﻮﻥ
    ﻋﺎﺷﻖ ﻭﻗﺎﺭ ﻭ ﻏﺮﻭﺭ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺸه ﻧﻪ ﺳﺒﮏ ﺑﺎﺯﯾﺘﻮﻥ
    ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺮ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﯾﮕﺎﻧﮕﯽ ﮐﻼﻣﺘﻮﻥ ﻣﯿﺸه ﻧﻪ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ
    ﯾﻪ ﺷﺒﻢ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﻮﺩﻧﺘﻮﻥ
    ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﻣﯿﺸه ﻧﻪ ﻓﯿﺲ ﻭﺍﻓﺎﺩﻩ ﺷﻤﺎ
    ﭘﺲ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺪﻭﻧﯿﺪ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﯿﺪ ﺩﻝ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺒﺮﯾﺪ
     ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺑﺎﺷﯿﺪ
    ﺍﮔﺮﻡ ﭘﺴﺮﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﮋﮔﯽ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻪ
    ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻭ ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﻫﻤﺒﺴﺘﺮﯼ ﭼند ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩﺗﻮﻥ .
    ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﺍﯾﻦ یه واقعیته...
    برای یه پسر
    دختر ایده آلی ک قرار مادر بچه هاش باشه، یه بانوی مهربون و باوقاره...

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 12 مهر 1394 ساعت 06:02 ب.ظ


    ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ؛
    ﺍﺯ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ
    ﮐﻤﯽ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ...
    ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺷﻞ ﮐﻨﻢ ...
    ﺭﻭﺣﻢ ﺍﺳﯿﺮ ﺷﺪﻩ،
    ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﭘﻮﭺ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ!!
    ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ
    ﮐﻤﯽ ﻣﻮﺍﻇﺒﻢ ﺑﺎﺵ
    ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻪ
    ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻧﺘﺮﺳﻢ ...
    ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
    ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎ ...
    ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻠﻮﺕ ....
    ﺳﻨﮓ ﺗﻬﻤﺖ ...
    ﺩﻟﻢ ﻟﮏ ﺯﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ
    ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﭘﺎﮎ ..
    ﮐﻤﯽ ﺑﺎﻭﺭ ..
    ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ..
    ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻢ
    ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺑﺘﻢ ﺷﮏ ﻧﮑﻨﺪ ...
    ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻤﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ
    ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﻡ
    ﺩﻟﻢ ﮐﻤﯽ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ...
    ﻣﺮﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ
    ﮐﻤﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺑﺎﺵ
  • آخرین عناوین

  • درباره من

    به سراغ من اگر می آیی،
    نرم و آهسته بیا،
    مبادا كه ترك بردارد
    چینی نازک تنهایی من‌...
    آیدی اینستاگرام:
    behroz4343

    نمایه من

    پست الکترونیک
  • موضوعات

  • نویسندگان

    بهروز
    تعداد پست ها: 130
  • نظرسنجی

    » عشق چیست؟

  • صفحات جانبی