تبلیغات
جای تو خالی


دانلود آهنگ جدید

نوشته ها
وبلاگ من
آخرین عناوین
آرشیو
درباره من
پیوندها
پیوندهای روزانه
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
صفحات جانبی
  • تعداد کل صفحات ( 9 ) ... 4 5 6 7 8 9

    + نویسنده: بهروز | جمعه 10 مهر 1394 ساعت 11:20 ق.ظ


    پشت پنجره می نشینم باران میبارد یاد روزهایی که من وتو زیر باران قدم میزدیم می افتم.
    یادت می آید چقدر ارزو داشتیم برای آیندمون
    یادته زیر بارون دستامو گرفتی وقول دادی تا ابد درکنارم می مانی
    تا ابد...
    اما درسرنوشت ما چیز دیگری رقم خورده بود
    سرنوشتی سیاه دوری،تنهایی،دلشکستگی و دلتنگی.
    آره ما با تموم آرزوهای قشنگمون بازیچه سرنوشت شده بودیم.
    یادته گل های رز روخیلی دوست داشتی وبرام میخریدی.
    حالا من با دسته گل رزکه همیشه عاشقش بودی برسرمزارت می آیم
    آه که چقدر زود ابدیتمان تمام شد.
    تورفتی اما من چه کنم با این همه تنهایی و دلتنگی....
    کنار سنگ قبرت میشینم باران میبارد اره میام کنارت میشینم
    وبازمیزنم زیرگریه وبرایت دردودل میکنم وازبدی های روزگار میگویم
    .......................................
    مطلب ارسالی از: فرزانه خانم

    + نویسنده: بهروز | سه شنبه 7 مهر 1394 ساعت 08:50 ب.ظ




    ﺑﺎﻧﻮ:
    ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﻤﯽ ﺟﻨﮕﺪ ﻧﺠﻨﮓ...
    ﭼﺮﺍ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﯽ..
    ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ...
    ﺑﺎﻧﻮ:
    ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ...
    ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﺍﯾﻦ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﯽ...
    ﺑﺎﻧﻮ:
    ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻨﯽ...
    ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ.....
    ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ...
    ﺷﺎﯾﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﯾﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﺎﺷﺪ..
    ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ﺟﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ...
    ﺑﺎﻧﻮ:
    ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﯾﺮ ﻧﯿﺴﺖ...
    ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺮﺧﯿﺰ...
    ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ...
    ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ
    ﻭﻟﯽ
    ﺳﻌﯽ ﻧﮑﻦ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺧﺎﺹ ﺑﻮدﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ...
    در ﭘﺎﯾﯿﺰ ...
    ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﻫﻮﺍ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺍﺳﺖ!
    ﺑﻪ ﺩﺭﮎ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ...
    ﺑﺎﻧﻮ:
    ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ﺍﻣﺎ
    ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻣﻠﮑﻪ ﻫﺴﺘﯽ.
    ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ؟
    ﺭﻧﺞ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
    ﺳﺮﺕ ﮐﻼ‌ﻩ ﺭﻓﺖ؟
    ﺍﺫﯾﺘﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ؟
    ﻋﯿﺒﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ....
    ﻧﮕﺬﺍﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﻮﺩ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﻧﻮ......!

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 02:30 ب.ظ


    داستان عبرت انگیز دختری که گرفتار حرف های دروغین وپوشالی پسر شد
    تف به ذات ان پسر هایی که ادعای عاشقی دارن ابروی عشق وعاشقی را میبرند باهوس,
    وتف به این هوس که اعتماد را کم میکند وتر وخشک را باهم میسوزان....
    دختر دانشجویی در رشته‌ی روانشناسی مشغول تحصیل بود،
    سه خواهر داشت که یکی از آن‌ها در دوره‌ی دبیرستان تحصیل می‌کرد و دو خواهر دیگر دوران راهنمایی را پشت سر می‌گذاشتند،
    پدرشان بقالی کوچکی داشت که از عرق جبینش چندرغازی کسب می‌کرد تا هزینه‌ی تحصیل دخترانش را بپردازد.
    از میان دخترانش، دختر دانشجویش یک دختر استثنایی بود،
    بسیار باهوش و زرنگ و نیز خوش مشرب و خوش اخلاق، بگونه‌ای که هم‌کلاسی‌هایش برای دوستی با او با هم رقابت می‌کردند.
    خودش داستان زندگی‌اش را چنین تعریف می‌کند:

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 12:48 ب.ظ


    استاد ادبیات با نگاهی مطمین به دانشجویانش گفت
    عشق چیست؟َََ
    کلاس در همهمه ای فرو رفت و هر کس از گوشه ای چیزی می گفت
    سپس از آنها خواست نظرات خود را بر روی کاغذ بنویسند و به او تحویل دهند
    دختر جوانی بر روی آخرین صندلی کلاس بی آنکه چیزی بنویسد استاد خود را می نگریست
    استاد پوزخندی زد و با طعنه گفت:
    حضور در کلاس برای نمره آوردن از این درس کافی نیست.
    اگر تنبلی را کنار بگذارید و کمی تلاش کنید مجبور نمی شوید برای چندمین بار این درس را بگیرید"
    تعدادی از دانشجویان نگاه استاد را دنبال کردند تا مخاطب این جملات را بیابند و برخی خنده ای کردند
    دختر شرمنده و خجالت زده نگاهش را از استاد برگرفت و مشغول نوشتن شد
    و بعد از مدتی کاغذ خود را روی میز گذاشت و از کلاس بیرون رفت
    پس از آنکه همه ی کاغذ ها جمع شد
    استاد با صدایی بلند شروع به خواندن آنها کرد
    و هر جمله ای که از نظرش جای بحث داشت را روی تابلو با خطی درشت می نوشت
    ناگهان نگاهش بر روی برگه ای ثابت ماند.حالت چهره اش دگرگون شد
    و چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با قدم هایی آرام و سنگین به کنار تابلو رفت
    و خطی بر همه ی جمله ها کشید و نوشت "عشق وسیع تر از قضاوت ماست"
    و بعد خیره شد به صندلی خالی آخر کلاس
    هیچ کدام از دانشجویان متوجه علت این رفتار نشدند.
    اما بر روی کاغذی که دست استاد بود اینچنین نوشته شده بود
    "عشق برگه ی امتحان سفیدی است که هر ترم خطی از غرور بر رویش کشیدی و نخواندی اش!
    عشق امروز ،روی صندلی آخر کلاست مرد!"

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 10:20 ق.ظ


    وقتی که به دخترم گفتم که باید به برادرش احترام بگذارد
    اما به پسرم نگفتم که به همان اندازه به خواهرش احترام بگذارد،
    باز هم برتر بودن مردانه پسرم را به او یادآوری کردم
    وقتی که حجاب را به دخترم آموختم اما عفاف را به پسرم نیاموختم،
    به پسرم یاد دادم که نجابت فقط مخصوص زن است
    وقتی که دخترم را برای یک ساعت دیر آمدن به خانه بازخواست کردم
    اما به پسرم اجازه دادم که آخر شب به خانه برگردد،
    به پسرم آموختم که بر خلاف خواهرش می‌تواند خطا کند۰۰۰

    وقتی که عشق ورزیدن را در دخترم گناه کبیره دانستم
    اما از رابطه داشتن پسرم با دختری نامحرم ذوق زده شدم که پسرم بزرگ شده،
    در واقع هوسباز بودن را به پسرم آموختم
    وقتی که از کودکی به دخترم یاد دادم که زن باشد، کدبانو و صبور و فداکار باشد
    اما به پسرم فقط یاد دادم که قدرتمند باشد،
    در واقع نام خانواده را به پسرم آموختم نه مسئولیت خانواده را...
    وقتی....
    وقتی....
    آری من هم مقصرم
    که وظیفه مادری خود را در حق خودم و زنان جامعه ام به درستی انجام ندادم
    من هم مقصرم که به جای اصلاح خودم فقط به جامعه ام انتقاد کردم...
    به نظرم فقط آدم بودن مهمه نه جنسیت
    خیلی از مونث ها هستن که از صدتا مرد،مردترن
    و چه نرهایی که فقط نرن...
    درست تربیت کنین خواهشن

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 5 مهر 1394 ساعت 04:50 ب.ظ


    بی مقدمه  شروع می کنم
    چرا که من بلد نیستم مثه همه عاشقای عاشق پیشه با لفظ قلم
    و حرف های پر احساس شما رو ببرم تو اوج احساس
    راستش یه کم هوس کردم باهاتون خودمونی تر صحبت کنم ،
    چیزی که خیلی ماها نمی تونیم درکش کنیم .
    می خوام درباره عشق خودم صحبت کنم ، اره منم عاشق شدم
    ولی به جای اینکه بخوام حرف عاشقانه بزنم اینبار داستانی رو واسط تعریف می کنم
    که به همه اونایی که عاشق پیشه شدن ثابت کنم که عشق واقعی اون چیزی نیست که فکر می کنید،
    داستان از اون روزی شروع میشه که یه دختر پسر جوون داشتند سوار موتور می شدند
    و با سرعتی نزدیک به ۱۲۰ کیلومتر سوار موتور سیکلت در حال گذر بودند.
    دختر میگه که آروم تر برو من می ترسم ولی پسره می گه نه داره خوش می گذره
    ولی دختره می گه نه اصلا خوش نمیگذره تو رو خدا خواهش می کنم که آهسته تر برو
    خیلی وحشتناکه ولی پسر می گه بهم بگو دوستت دارم
    دختره هم می گه باشه دوستت دارم و تو رو خدا اروم تر برو پسره میگه ازت می خوام که منو محکم بقل کنی
     و دختره حرفشو گوش می کنه و بغلش می کنه
    تو همون حال می گه کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه و دختر انجام می ده
    روز بعد روزنامه ها نوشتند:
    موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اثابت کرد
    موتور سیکلت دو نفر سرنشین داشت اما تنها یکی نجات یافت
    حقیقت این بودکه اول سر پایینی پسر که سوار موتور سیکلت بود متوجه شد ترمز بریده
    اما نخواست دختر بفهمه
    در عوض خواست یکبار دیگه از دختر بشنوه که دوستش داره(برای اخرین بار)
    خیلی فجیح بود ؟
    ولی این عشق واقعی هست نمی گم کلاه کاسکت خودتونو بردارید
    نمی گم خودتونو بکشید!
    فقط می خوام بگن واسه عشقتون ارزش بذارید…
    همین وبس

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 5 مهر 1394 ساعت 08:40 ق.ظ


    ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺑﺎﺷﺪ؛
    ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ؛
    ﺍﻧﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ؛
    ﻭ ''ﺗﻮ'' ﻧﺒﺎﺷﯽ؟؟؟!!!
    ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ؛
    ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﺳﯿﺐ...
    تا ﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ، ﺍﻧﺎﺭ ﮐﻨﻢ...!!!
    اینجا را ببین!!!
    اینجا ﺣﯿﺎﻁ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺍﺳﺖ؛
    ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻣﯿﺎﻥِ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ؛
    ﻣﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺩﺍﺭﺩ؛
    ﻣﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﺳﯿﺐ ﻭ ﻃﻌﻢ ﺍﻧﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ؛
    ﻣﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﻧﯽ ﻭ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ؛
    ﻣﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ مردی ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ
    ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﭼﺮﺧﺎﻥ ﺭﻗﺺ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ...!!!
    ﻣﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﺳﺮﺧﯽ ﺑﯿﻬﻮﺵ ﻭ ﺧُﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭﺍﺯ ﺩﺍﺭﺩ؛
    ﻣﺴﺘﯽ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ، ﺩر تاریکی آغوش خیالی ﺩﺍﺭﺩ...!!!
    ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ...!!!
    ﺑﯿﺪ ﻣﺠﻨﻮﻥ...
    ﺑﺎﺭﺍﻥ...
    ﺍﻧﺎﺭﻫﺎﯼ ﮐﻒ ﺣﯿﺎﻁ...
    ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻣﻦ؛ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻏﺮﻭﺏ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ...
    ﺗﻮ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺳﺎﯾﯽ
    ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ:ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ،
    ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺮﺩ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ...!!

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 5 مهر 1394 ساعت 08:25 ق.ظ


    ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺷﺐ ﻣﯿﺸﻪ...
    ﺧﺴﺘﻪ...
    ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯿﮑﺸﯽ ...
    ﺩﻟﺖ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮐﺎﺭﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ..
    ﺩﻟﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﮕﻪ ... ﺷﺎﯾﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ
    ﺧﻮﺩﺕ ...
    ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﺕ ﮔﻮﺵ
    ﮐﻨﻪ ... ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﻢ ﺑﮕﻪ ... ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ..
    ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻩ ﮐﺎﻓﯿﻪ ...
    ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﯼ ، ﭼﮏ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ
    ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﭘﯿﺎﻡ ﺑﺪﯼ ﯾﺎ ﻧﻪ .. ؟؟ !!
    ﻣﯿﺮﺳﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﺶ ...
    ﻫﻪ ( Online )

    ﻳﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺗﻠﺦ ...
    ﯾﻪ ﺁﻩ ﺁﺭﻭﻡ ...
    ﺑﻐﻀﺖ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﮔﻠﻮﺕ ﺣﺒﺲ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﻣﯿﮕﯽ
    ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ...
    ﺍﻭﻥ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺷﺎﺩﺗﺮﻩ ...
    ﻋﮑﺴﺸﻮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ...
    ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﯽ ...
    "ﺧﻮﺷﺒﺤﺎﻟﺶ ﭼﻪ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪﯼ "...
    ﺑﻌﺪ ﺑﻐﻀﺖ ...
    ....ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ....
    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﭼﯽ ﺑﻬﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪ ..
    صبح ﻣﯿﺸﻪ ...
    ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ...
    ﻫﻤﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﺧﻮﺷﺒﺤﺎﻟﺶ ...
    ﭼﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﺩﯼ ﺩﺍﺭﻩ ...
    ﻫﻪ
    ﺍﻣﺮﻭﺯﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ...
    ﺷﺐ ﺷﺪ ...
    ﺍﻣﺸﺐ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﯾﺸﺐ... 

    + نویسنده: بهروز | شنبه 4 مهر 1394 ساعت 10:20 ق.ظ


    من پریا23ساله وعشقم فرهاد27 سال.
    سال 88داشگاهی که دوست داشتم تورشته موردعلاقم قبول شدم
    .دانشگاه طباطبایی روانشناسی بالینی.
    تااون روزسرم تودرس وکتاب بودوالبته تودوران دبیرستانم یه تصادف
    کردم که باعث شدچندتا جراحی داشته باشم وهمین باعث شده بودکه به
    هیچ جنس مخالفی فکرنکنم،وارد دانشگاه شدم ترم اول خیلی خوب
    گذشت وکم کم داشت ترم دومم شروع میشه بااینکه دوروبرم
    پرازپسربود حتی نمیدیمشون چه برسه به فکرکردن بهشون خلاصه
    هرروزداشت میگذشت ومن کسی توزندگیم نبودودوستام که با عشقشون
    قرارمیزاشتن خندم میگرفت ومیگفتم عشق ؟؟؟

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 1 مهر 1394 ساعت 06:54 ب.ظ


    دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های خنده دار
    دختر بودن یعنی آبجی لباسای مارو شستی؟؟؟؟!!!!!!
    دختر بودن یعنی وسط سریال بهت بگن پاشو برو چایی بیار...
    دختر بودن یعنی حق هر چیزی رو فقط وقتی داری که تو عقدنامه نوشته باشه...!!!!
    دختر بودن یعنی کله قند بردن و لی لی لی لی لی ....!!!!
    دختر بودن یعنی دخترو چه به رانندگی؟؟؟!!!!
    دختر بودن یعنی کتک های داداش....
    دختر بودن یعنی دیروقته ساعت 8شد زودبیا خونه......

    دختر بودن یعنی با لباس سفید اومدن با کفن رفتن
    ختر بودن یعنی فراموش کردن آرزوها....
    دختر بودن یعنی دفن شدن در زندگی....
    دﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺷﺎﻝ ﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩ
    ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻌﻨﯽ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﻦ ﻭﮐﯿﻠﻢ?

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 10:51 ق.ظ


    من هم مثل خیلیهای دیگر
    گاهی وقتها حرفهایی میزنم ناخواسته،
    باور کن از جنس قلبم نیست.
    به اشتباه از میان لغات ذهنم جدا میشود.
    انگار تافته ای میشود جدا بافته.
    گاهی وقتها انگار عقل افسارش را رها میکند.
    دست من نیست...
    خیلی وقتها بدیهایم را خودم هم تحمل ندارم.
    به کوچکی ام ببخش اگر از من تیرگی در ذهنت داری...
    تو بزرگی،میتوانی،
    حتی توانسته ای...
    اصلا میدانی چیست؟خواهشی دارم!

    لطفا قبل از این که پاییز قشنگ بیاید و برگ ریزان به پا کند
    تو برگهای زرد حرفهای من را از ذهنت دور بریز.
    بر پاییز سبقت بگیر بخاطر خدا...
    پاییز کم فصلی نیست...
    پاییز پادشاه طلا پوش فصلهاست...

    پیشاپیش پاییزتان مبارک (بهروز)

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 29 شهریور 1394 ساعت 10:37 ق.ظ


    دروغ چرا !
    راستش دلم یک ” مرد ” میخواهد
    یک مرد واقعی...
    منم دوست دارم با یکی روی برگ ها قدم بزنم و گوش هایم پر از نجواهای عاشقانه بشود ,
    دوست دارم در شب های طولانی پاییز دلی دلواپسم شود
    قلبی برایم بتپد و آغوشی در انتظارم باشد . . .
    دوست دارم باران که بارید
    دست مردانه اش را بگیرم و با هم شروع به دویدن کنیم ,
    دوست دارم در برابر بادهای سهمگین بدن تنومندش پناهگاهم باشد . . .
    تا کی باید بنشینم و عاشقانه های پاییزی دیگران را تماشا کنم ؟
    دیگر بس است . . .

    + نویسنده: بهروز | شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 05:07 ب.ظ


    مـــــرد کــــه باشـــــی بایــــد :
    برای هضم دلتنگی هایت قدم بزنی و با نگاهت با سنگ فرش خیابان ها و پیاده روها
    حرف بزنی …
    برای حجم تلخ بی کسی هایت سکوت کنی …
    شانه هایت را پناه گریه اش کنی و در عوض دست های مردانه ات سرپوش
    اشک هایت باشد …
    اما …
    گـــــــریه نکن !
    محکم باش !
    مانند دستانت …
    مثال شانه هایت …
    آخر تو مَردی …
    مــــرد کــــه گــــریه نمی کنــــد !

    + نویسنده: بهروز | شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 04:36 ب.ظ


    مرد...
    واژه ای است سه حرفی که بار درد بر شانه هایش دارد
    واژه ای که در ایستادگی چون "کوه" و در بزرگی همانند آسمان است
    واژه ای که همیشه تنهاست...

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 26 شهریور 1394 ساعت 07:05 ب.ظ


    ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﯼ ﻣﺎ ﻓﺎﺣﺸﮕﯽ ﻣُﺪ ﺷﺪﻩ ....
    ﺯﻧﺎﻥ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺭ ﻫﻮﺱ ﻫﻤﺨﻮﺍﺑﮕﯽ ﺑﺎ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ

    ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺳﮑﺲ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﺎﺭﺷﺎﻥ ...
    ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﭘﻮﻝ ﭘﺮﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻓﮑﺮﺷﺎﻥ ﺗﯿﻎ ﺯﺩﻥ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺷﺪ ...
    ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺫﮐﺮﺷﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻟﮑﯽ ﻭ ﺗﻔﺮﯾﺤﺸﺎﻥ ﺯﺩﻥ
    ﺑﮑﺎﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ....
    ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻼ ﻣﺎﻧﮑﻦ ﺷﻮﻧﺪ ...
    ﻭ ﻋﮑﺴﻬﺎﯼ ﻣﺪﻟﯿﻨﮓ ﺍﻟﮑﯿﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﯼ ﺻﻔﺤﻪ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺁﭘﻠﻮﺩ ﮐﻨﻨﺪ
    ﻭ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﺟﻮﻭﻭﻥ ﻋﺠﺐ ﺩﺍﻓﯽ ! ...
    ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻓﯿﻠﻤﻬﺎﯼ ﭘﻮﺭﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ ....
    ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺷﺪﻧﺪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﺑﺮﻭﯾﯽ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻧﺪ
    ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻣﻮﻣﮏ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ !!...
    ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺟﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻮﻋﺸﺎﻥ ﻋﻼﻗﻪ ﻣﻨﺪ ﺷﺪﻧﺪ
    ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺁﻣﺎﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ
    ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ . . .
    ﺫﻫﻦ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺴﻤﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﻓﺎﺳﺪ ﺷﺪ...

  • آخرین عناوین

  • درباره من

    به سراغ من اگر می آیی،
    نرم و آهسته بیا،
    مبادا كه ترك بردارد
    چینی نازک تنهایی من‌...
    آیدی اینستاگرام:
    behroz4343

    نمایه من

    پست الکترونیک
  • موضوعات

  • نویسندگان

    بهروز
    تعداد پست ها: 130
  • نظرسنجی

    » عشق چیست؟

  • صفحات جانبی