تبلیغات
جای تو خالی - مطالب آبان 1394


دانلود آهنگ جدید

نوشته ها
وبلاگ من
آخرین عناوین
آرشیو
درباره من
پیوندها
پیوندهای روزانه
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
صفحات جانبی
  • + نویسنده: بهروز | سه شنبه 26 آبان 1394 ساعت 12:05 ب.ظ


    هوای ناراحتی ""دخترا""روداشته باشید...
    دخترام مثل شما پسرا نمیتونن تا دلشون گرفت
    زنگ بزنن دوست و رفیقاشونو جمع کنن برن دور دور...
    مثل شما پسرا نمیتونن تا با کسی دعواشون میشه
    قهر کنن از خونه برن بیرون...
    نمیتونن وقتی عصبانی میشن بزنن یه چیزی رو بشکنن
    بعدم بگن پسره.. حق داره..
    نمیتونن داد بزنن...
    نمیتونن بگن از چی ناراحتن...
    آره عزیزم...
    دخترا وقتی غمگینن خودشونو حبس میکنن تو اتاق...
    از تمام دنیا خودشونو دور میکنن...
    دخترا چیزی ندارن که با اون خودشونو آروم کنن...
    تنها تکیه گاهشون بالشتشونه...
    سر میذاورن روشو بی صدا اشک میریزن....
    تنها همدمشون اهنگای غمگین توی گوشیشون میشه
    و قطره های اشکاشون شاهده بغض و تنهاییشونه
    دختری که تنها میشه یعنی قید همه چی رو میزنه حتی احساسش...
    «تنهام نذار»
    سخت ترین جمله ایه که یه دختر میتونه به زبون میاره...
    دختر بودن حرمت داره,درکش کنین...

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 24 آبان 1394 ساعت 11:10 ق.ظ


    لمسِ تن تو
    شهوت است و گناه
    حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
    داغیِ لبت ، جهنم من است
    حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
    هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
    حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد…
    فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
    حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
    خاتون من
    حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
    یک بوسه یک نگاه حتی ـ حرامم باد
    اگر تو عاشق من نباشی…

    (احمد شاملو)

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 21 آبان 1394 ساعت 02:30 ب.ظ



    بار اول که دیدمش،تو کوچه بود یه لباس ناز تنش بود،
    باموهای بلند خرمایی،
    اومدطرفم و گفت داداشی میای بازی کنی؟
    بیا دیگه!

    + نویسنده: بهروز | سه شنبه 19 آبان 1394 ساعت 02:35 ب.ظ

    لطفا دیگه به این شماره زنگ نزنید وگرنه مجبور میشم خطمو عوض کنم

    تلفنو قطع کردم و بلند بلند زدم زیر گریه

    جوری که مامانم اومد بالا و منو دید

    -نازنین چت شده؟

    -هیچی فقط دلم گرفته

    + نویسنده: بهروز | سه شنبه 19 آبان 1394 ساعت 09:40 ق.ظ


    ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻥ، ﭼﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺑﺎﺷﺪ!

    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ...
    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺩﻓﺎﻉ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ...
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺠﻤﻨﯽ، ﺑﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ «... ﻣﺮﺩﺍﻥ» ﺧﺎﺹ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ...
    ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...

    + نویسنده: بهروز | جمعه 15 آبان 1394 ساعت 03:01 ب.ظ


    ای فاحشه...
    اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!
    اما میخواهم برایت بنویسم
    شنیده ام، تن می فروشی،
    برای لقمه نان!
    …چه گناه کبیره ای…!
    میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند،
    من هم مانند همه ام
    راستی روسپی!
    از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،
    زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!
    اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد
    و یا شوهر زندانی اش آزادشود این «ایثار» است
    مگر هردواز یک تن نیست؟
    مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
    تن در برابر نان ننگ است…
    بفروش ! تنت را حراج کن…
    من در دیارم کسانی را دیدم
    که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
    شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی
    نه از دین .
    شنیده ام روزه میگیری،
    غسل میکنی،
    نماز میخوانی،
    چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
    رمضان بعد از افطار کار می کنی،
    محرم تعطیلی.
    من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه،
    جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم،
    غسل هم نکنم،
    چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم،
    پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،
    محرم هم تعطیل نکنم!
    فاحشه !!دعایم کن

    (فریدون فرخزاد)

    + نویسنده: بهروز | جمعه 15 آبان 1394 ساعت 11:50 ق.ظ


    دخترک گل فروش، کنار همه ماشینا رفت،
    تا بلکه بتونه یخورده از گل هاش روبفروشه..... :
    " آقا توروخدا یه شاخه گل بخر برای خانومت ببر...
    آقا توروخدا جون بچه ت...."
    ولی هیچی گیرش نیومد،
    جز نگاه های تحقرآمیز راننده ها...
    همینطوری که بغض گلوش رو گرفته بود،
    نگاهش به اون طرف خیابون افتاد....!
    چشم های پرتمنای راننده ها به یک خانومِ ایستاده کنار خیابون رو دید..
    راننده ها هی می گفتن:خانم چند....؟!؟
    دخترک تودلش گفت:
    آخه اون خانوم که گل نمی فروشه..!!!
    ............................................
    آری هم اوست...
    کسی که در کنار گل احساس نشاط ندارد
    بوی گلها مستش نمیکند
    زیبایی گلها محوش نمیکند
    رنگ گلها جذبش نمیکند
    آری هم اوست... دخترک گل فروش
    هم او که،دسته گلّّهارا
    باری میبیند کّه
    خلاصی هر چه زود تر از آن ها برایش شیرین است...
    دخترک گل فروش

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 14 آبان 1394 ساعت 10:09 ب.ظ


    توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم
    طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم
    خواندم سه عمودی
    یکی گفت بلند بگو
    گفتم یک کلمه سه حرفیه
    ازهمه چیز برتر است
    حاجی گفت: پول
    تازه عروس مجلس گفت: عشق
    شوهرش گفت: یار
    کودک دبستانی گفت: علم
    حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه
    گفتم: حاجی اینها نمیشه
    گفت: پس بنویس مال
    گفتم: بازم نمیشه
    گفت: جاه
    خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه
    مادر بزرگ گفت:
    مادرجان، "عمر" است.
    سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار
    دیگری خندید و گفت: وام
    یکی از آن وسط بلندگفت: وقت
    خنده تلخی کردم و گفتم: نه
    اما فهمیدم
    تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی
    حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !
    هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم
    شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
    کشاورزبگوید: برف
    لال بگوید: حرف
    ناشنوا بگوید: صدا
    نابینا بگوید: نور

    و من هنوز در فکرم که چرا کسی نگفت:
    " خدا "

    "صادق هدایت" 

    + نویسنده: بهروز | شنبه 9 آبان 1394 ساعت 10:45 ق.ظ


    نیا باران
    زمین جای قشنگی نیست
    من از جنس زمینم خوب میدانم
    که
    دریا ،جد تو،در یک تبانی
    ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرد
    من از جنس زمینم خوب میدانم
    که گل در عقد زنبور است
    اما یک طرف سودای بلبل
    یک طرف
    خال لب پروانه را دوست دارد
    من از جنس زمینم خوب میدانم
    که اینجا جمعه بازار است
    و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند
    در اینجا قدر نشناسند مردم
    شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند
    نیا باران زمین جای قشنگی نیست
    نیا باران ...
    ببین آن کودک را
    می دود با کفش های پاره اش
    به سمت مدرسه
    با کتاب هایی که با تو تر شده است
    نیا باران اینجا مردمانش خنده ای بر لب ندارند
    بازار را هم ببین
    پیرمرد با دستان لرزانش جمع می کند به تندی
    ترازویی که با وزن کردن مردم نان خود را در می آرد
    نیا باران اینجا شاعری نیست که زیرت شعر گوید
    ببین باران آن پیرزن را که در خانه اش از آب وسرما می لرزد
    و کسی را ندارد که آن را بلند کند از جای خیسش
    نیا بارن اینجا عاشقی نیست که با آمدنت به یاد عشقش بیفتد
    ببین آن گدای کور را
    که با آمدنت گونه هایش تر شده است
    نیا باران زمین جای قشنگی نیست
    خاکش بویِ نفرت دارد و حوّاش،
    آدم را فراری داده است
    زمین جای قشنگی نیست
    دلها سهمِ تکرارِ جراحت گشته اند
    سادگی این روزها بازیچه ایست
    شکلِ توپِ کودکی،
    گَه اینطرف، گَه آنطرف
    تقدیرِ اوست
    زمین جای قشنگی نیست
    لیلی ها، هوایِ بوسه دارد قلبشان
    حتی صداقت مُـــرده اینجا
    رنگِ هرچه بدترین رنگ است اینجا
    بینِ خوب و بدترین
    رویِ زمین
    با چشم می بینی
    نیا باران!
    روزها دیگر کسی، با ترانه، با گهر هایِ فراوان
    زیرِ اشکت ، یادِ معشوقه ی دلبسته ندارد
    شاید اصلاً دل ندارد
    جایِ دل سنگ شده
    پایه هایِ عاشقی لَنگ شده
    عشق، یک رنگ شده
    از چه می آیی بباری بر زمین؟
    هیچ حسّی زنده نیست
    دیگر از لاهوتِ عشقِ فرهاد
    هیچ شیرین دلی، بازنده نیست
    پس نیا باران!
    زمین اصلاً برایت جایِ خوبی نیست
    اینجا هیچ معشوقی
    هوایِ عشقِ عاشق را ندارد
    قیمتت رویِ زمین نا چیز است این روز ها
    پس نیا باران!
    نیا باران!
  • آخرین عناوین

  • درباره من

    به سراغ من اگر می آیی،
    نرم و آهسته بیا،
    مبادا كه ترك بردارد
    چینی نازک تنهایی من‌...
    آیدی اینستاگرام:
    behroz4343

    نمایه من

    پست الکترونیک
  • موضوعات

  • نویسندگان

    بهروز
    تعداد پست ها: 130
  • نظرسنجی

    » عشق چیست؟

  • صفحات جانبی