تبلیغات
جای تو خالی - مطالب آذر 1394


دانلود آهنگ جدید

نوشته ها
وبلاگ من
آخرین عناوین
آرشیو
درباره من
پیوندها
پیوندهای روزانه
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
صفحات جانبی
  • تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 30 آذر 1394 ساعت 10:10 ق.ظ


    ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﻠﺪﺍ ﺭﺍ چه کسی ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ؟؟!!!
    ﺁﻥ ﯾﻠﺪﺍ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯼ ﺁﺩﯾﻨﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﻮﺩ!!!
    ﺑﮕﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ...
    ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﺐ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﺮﺍﻧﻪ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﺟﺸﻦ ﺑﮕﯿﺮﻡ...؟
    ﺟﺰ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ چه کسی ﺭﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ؟؟
    ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ چه کسی ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟؟
    چه کسی ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﺣﺎﻓﻆ؛
    ﻭﺳﺎﻃﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺧﺪﺍ؛
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻥ، ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ؟؟
    ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ؛
    ﻣﯽ ﺭﻭﺩ...
    ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ...
    ﺍﻣﺴﺎﻝ ﯾﻠﺪﺍ ﭼﻘﺪﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ، ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ....
    ﺩﺭ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ...
    ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻭ ﻣﺎﻩ...!!!
    ﺷﺎﻫﺪ ﭘﯿﻮﻧﺪﻣﺎﻥ ﻧﻘﻞ ﻫﺎﯼ ﺳﭙﯿﺪ ﺑﺮﻑ ﻭ ﻋﺮﻭﺱ آﺳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ...!
    ﯾﻠﺪﺍ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻮﺩ ﺗﻮ...!!!
    ﻫﻤﯿﻦ ﻭ ﺑﺲ....

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 29 آذر 1394 ساعت 10:15 ق.ظ


    آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود دوباره فرا رسید ٬
    ای کاش که فرا نمیرسید!
    شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬
    یک شب پر از درد و دلتنگی…
    شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام
    غم و غصه های دلم ٬ بغضم را شکستند و چشمانم را
    وادار به اشک ریختن کردند…
    اشکهایی که تمامی نداشتند
    و قطره قطره مثل خون بر زمین میریختند…
    یک شب مهتابی ٬در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود…
    هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد
    دلم به درد می آمد…
    هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود…
    یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی
    سهم چشمهای بی گناهم بود….
    فرا رسید شبی که باز باید به یاد تو تا سحر اشک بریزم…
    اینبار همدم من یاد و خاطره های با هم بودنمان
    و همزبان من صدای هق هق گریه هایم بود….
    دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬
    دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم…
    و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر
    تو را دوست میدارم
    تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب یلدای چشمانم هست!

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 26 آذر 1394 ساعت 11:20 ق.ظ


    تو دختر شدی نه برای در حسرت ماندن یک بوسه,,,,
    دختر شدی برای خلق بوسه ای از جنس ارامش.....
    تو دختر نشدی که همخواب ادم های بیخواب شوی,,
    دختر شدی که برای خواب کسی رویا شوی!..
    تو دختر نشدی که ,......
    در تنهاییت حسرت اغوشی عاشقانه را داشته باشی,,
    دختر شدی تا اغوشی در تنهاییه عشقت باشی!!.....
    نه برای چشم های هرزه ای که پاکی تو را ارزان میخرند...
    دختر باش و مغرور...
    عروسک نباش.
    در دست کولی های عروسک باز....
    پاکی ات را ارزان نفروش به دورگردهای عروسک پرست...
    هر کسی لایق عاشقانه هایت نیست,,,
    صحبت از ارزش توست و لیاقت ادم ها...
    پاک باش و پاک بمان برای کسی که لایق توست...

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 04:50 ب.ظ


    امروز شیطان شدی...
    چشم های پسران را...
    فردایی زود...
    شیطان می شوند هزاران چشم...
    دل همسرت را؛
    حواست باشد بانو!
    چیزی که عوض دارد گله ندارد!

    الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ
    وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ
    أُوْلَئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ (سوره نور ،آیه 26 )

    زنان ناپاک برای مردان ناپاک و مردان ناپاک برای زنان ناپاک
    و زنان پاک برای مردان پاک و مردان پاک برای زنان پاک
    آنها از آنچه در باره شان می گویند منزهند آمرزش و رزق نیکو برای آنهاست

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 04:07 ب.ظ


    بانو!
    چادری که شدی...
    مرامت هم چادری باشد
    چادر که گذاشتی وظایفت بیشتر می شود ..
    گرچه من می گویم
    عشــــــــق است
    و خبری از وظیفه نیست...
    چشم هایت بانو
    حواست باشد..
    صدایت بانو...
    حواست باشد ...
    قدمهایت ...
    مبادا رفتارت چادری نباشد!
    آخر همیشه می گویم
    چادر که سر کردی
    یک چادر ظاهری بر سرت هست
    و یک چادر باطنی بر دلت..
    حواست باشد بانو..
    چادری که در دستان توست
    امانت زهراست ..
    مبادا روز قیامت چادر را از ما بگیرند و بگویند لیاقتش را نداشتی...
    بانو حواست باشد...
    چادر حرمت دارد...

    + نویسنده: بهروز | سه شنبه 24 آذر 1394 ساعت 08:45 ق.ظ


    بانو!
    حواست باشد
    مرد تو سنگ بنای وجودش را با غرور گذاشته
    مبادا غرورش را زیر لِگام قیاس های باطل ات با دیگران له کنی..
    بانو!
    حواست باشد
    مَرد تو پر است از حرف ها و غصه های نگفته!
    گوش شنوای حرف هایش باش..
    بانو !
    حواست باشد
    مرد تو اگر دل اش تنهایی می طلبید
    هیچ گاه شانه های مردانه اش را به زیر بار هزاران تعهد خم نمی کرد
    تا آشیانی بسازد برای تو با گرمای عشق!
    تنهایش مگذار...
    بانو!
    حواست باشد
    مرد تو،، مرد توست
    سالاری است از جنس خودت
    آرامشی است از جنس آسمان
    تکیه گاهی است از جنس غیرت!
    به او اعتماد کن..
    بانو!
    حواست باشد
    مرد تو شیفته ی زیبایی توست
    مبادا زیبایی ات در پس پرده ی خستگی و تلاش روزانه ات پنهان شود!
    زیبا باش اما فقط برای او..
    بانو!
    حواست باشد
    بزرگترین درد یک مرد شرمندگی او از نداشته هاست در کنار تو!
    درکش کن ...
    بانو حواست باشد ..
    از دامن توست که مرد به ملکوت میرسد...
    بانو عاشق باش
    فقط برای او

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 22 آذر 1394 ساعت 01:20 ب.ظ


    من زنم ...
    با دست هایی که دیگر دل خوش به النگو هایی نیست
    که زرق و برقش شخصیتم باشد
    من زنم
    و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو
    میدانی؟
    درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
    قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند.

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 22 آذر 1394 ساعت 10:25 ق.ظ


    این بار اگر زن زیبارویی را دیدید،
    هوس را زنده به گور کنید
    و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی...
    زیر باران اگر دختری را سوار کردید،
    جای شماره ، به او امنیت بدهید،
    او را به مقصد مورد نظرش برسانید، نه مقصود مورد نظرتان!
    هنگام ورود به هر مکانی با لبخند بگویید:
    اول شما!
    در تاکسی خودتان را به در بچسبانید نه به او؛
    بگذاربد زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت می بیند،
    احساس امنیت کند نه ترس؛
    بیایید فارغ از جنسیت، کمی مرد باشید!!!
    ای دهقان فداکار!
    تو در روزگاری بزرگ شدی
    که مردی برهنه شد تا زنان و کودکان زنده بمانند؛
    اما من در روزگاری نفس می کشم
    که زنی برهنه می شود تا کودکش از گرسنگی نمیرد!
    در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست
    و هیچ خیابانی...!
    بن بست ها اما فقط زنها را می شناسند انگار...!
    اینجا نام هیچ بیمارستانی مریم نیست
    تخت های بیمارستان ها اما پر از مریم های درد کشیده است!
    که هیچکدام مسیح را آبستن نیستند.
    من در میان زنهایی بزرگ شده ام
    که شوهر برایشان حکم برایت از گناه را دارد!
     نمی دانم چرا شعار از لیاقتم، صداقتم، نجابتم و...می دهی...

    حوا بودن تاوان سنگینی دارد.

    ( زنده یاد سیمین دانشور)

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 18 آذر 1394 ساعت 09:50 ق.ظ


    قول داده بودی...
    با اولین برف به خیابان برویم
    و
    آدم برفی رویایی مان را بسازیم...
    امروز برف آمد....
    من حتی منتظرت هم نبودم...
    آخر چطور انتظار کسی که نیست را بکشم...
    هویج را در سوپ ریختم...
    دکمه ها را به لباسم دوختم...
    کلاه را بر سرم گذاشتم...
    دوتکه چوب را در شومینه انداختم...
    قدری برف برداشتم
    وفقط...
    سردیه روز قرار را حس کردم
    و
    در حسرت دستان گرمت سوختم...
    این شد عاقبت آدم برفی ما...
    و
    قرار روز برفی...
    و
    شعری که میشد
    شادترین شعر سال باشد...

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 02:10 ب.ظ


    مرد ها هم قلب دارند...
    فقط صدایش..یواش تر از صدای قلب یک زن است...
    مرد هم در خلوتش برای عشقش گریه میکند...
    شاید ندیده باشی...
    اما همیشه اشک هایش را در آلبوم دلتنگیش قاب میکند...
    هر وقت زن بودنت را می بیند...
    سینه را جلو میدهد...
    صدایش را کلفت تر میکند..
    تا مبادا لرزش دست هایش را ببینی...
    مرد که باشی دوست داری از نگاه یک زن مرد باشی...
    نه بخاطر زورِ بازوها!
    مثل تو دلتنگ میشود...بچه میشود...بهانه میگیرد...
    تو این ها را خوب میدانی....
    تمام آرزویش این است که سر روی پاهایت بگذارد.
    تا موهایش را نوازش کنی...
    عاشق بویِ موهای توست
    و بیشتر از تــــو به آغوش نیاز دارد....
    چون وقت تنهایی...
    خاطره ی تــ♥ــو امیدوارش میکند به همه ی دنیا!
    تا برای خوشبختیت؛لبخندت؛آرامشت؛تلاش کنم!
    من مرد بودنم را مدیون زن بودنت هستم!
    فقط تو این هارو میفهمی با زن بودنت...

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 11:26 ق.ظ


    زنها وقتی خوشحالند،
    لباسهای زیبا می پوشند.
    وقتی خوشحال ترند گوشواره آویزان می کنند.
    غمگین که باشند،با موهایشان ور می روند.
    تنها که باشند،
    کفش می خرند،کتاب می خرند، قهوه زیاد می خورند.
    دلتنگ که باشند،
    عینک سیاه بزرگ می زنند و دور از چشم دنیا با واژه های تلخ،
    جمله های قشنگ می سازند.
    دلگیر که می شوند، فرق می کند؛
    گاهی با لباسی زیبا در را برایت باز می کنند
    و با لبخند به یک چای دعوتت می کنند،
    گاهی با کتابی در دست، کنج یک کافه،
    بی خیال حضور چشمهای کنجکاو با موهایشان بازی می کنند.
    ...
    حالا اگر تو مردی باشی که در هر شرایطی
    با همان لباس ساده،
    با همان عینکی که گاه به گاه روی صورتت جابجا می کنی،
    با همان حالت خودمانی همیشگی
    و دستهایی که بیشتر وقتها تکلیفشان را نمی دانند،
    به دیدن زن محبوبت بروی،
    از کجا خواهی فهمید در درون این موجود آراسته
    چگونه توفان جایش را به تعادلی پرچذبه می دهد؟
    چگونه زمان در لحظه درد می ایستد
    تا به وقت تنهایی بغض را به سلاخی چشمهای منتظرش بفرستد؟
    چگونه خواهی فهمید زنی که تا مرز جنون
    به معجزه رویا ایمان دارد، از پشت عینک سیاهش دیوانه وار دوستت دارد؟!!

    + نویسنده: بهروز | شنبه 14 آذر 1394 ساعت 02:10 ب.ظ


    ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﻨﺰ ﺳﯿﺎﻩ !
    ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
    ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﭘﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺟﺎﯼ ﺷﻬﺮ
    ﮐﻪ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ
    ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ
    ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻗﺎﻣﺘﺶ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺷﺪ
    ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ
    ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﺮﻓﯽ ﺟز ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ
    ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ
    ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ گل ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ
    ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺟﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ
    ﭼﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺩﺍﺭد...
    ﻫﺰﺍﺭ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﭘﯿﺸﮑﺶ...
    ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ
    ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺳﺖ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺤﮑﻢ …
    مرد من برنزه نیست...
    مرد من خانه ی بزرگ ندارد...
    مرد من کلبه ی کوچکی دارد به بزرگی دلش...
    وبه زیبایی صداقتش...
    ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ...
    ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ...
    ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ …

    + نویسنده: بهروز | شنبه 14 آذر 1394 ساعت 11:50 ق.ظ


    قبل ترها،همدیگر را میدیدم
    بعد تلفن آمد...
    دستها همدیگر را گم کردند.
    بغل ها هم همینطور.
    همه چیز شد صدا،
    هرم گرم نفس ها،دیگر شتک نمیزد به بیخ گردنمان.
    اما صدا را هنوز میشنیدیم...
    حتی صدای نفس مزاحم هایی که فقط فوت میکردند...
    بعدتر،اس ام اس آمد.
    صدا رفت.
    همه چیز شد نوشتن.
    ما مینوشتیم...
    بوسه را مینوشتیم
    بغل را مینوشتیم
    گاهی هم،همدیگر را "نفس" خطاب میکردیم.
    یعنی حتی نفس را هم مینوشتیم...
    مدتی بعد،صورتک ها آمدند.
    دیگر کمتر مینوشتیم.
    بجایش،یک صورت کج و معوج برای هم میفرستادیم
    که مثلا یک بوسه فرستاده بود یا هر چیزی...
    چندوقت پیش هم،یکی آدرس کانالش را برایم فرستاد
    تا پیام را خواندم،آمدم چیزکی بنویسم برایش.
    زیر صفحه را گشتم،دیدم نمیشود.
    یعنی دیگر حتی نمیشد نوشت!!
    ما #دست و #نفس و #بوسه و #بغل را قبلاً کُشتیم.
    ولی کلمه...
    من نمیخواهم کلمه را از دست بدهم.

    این آخرین دارایی است..


    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 12 آذر 1394 ساعت 10:14 ق.ظ


    نیشخندی زد و گفت:
    مگر این معشوقه
    دلبری می داند؟
    مگر این چادری عهد قجر
    عشوه هم می فهمد؟
    راز صید پسران می داند؟
    با دو جمله بتواند بکند مست دلی؟
    با نگاهی همه فرهاد کند؟
    همه مجنون بشوند؟

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 12 آذر 1394 ساعت 09:39 ق.ظ


    شک نکن بانو جان
    با همین چادر مشکی
    گرچه در ظاهر ، تو
    جلوه های تن خود پوشاندی
    شاید از حس خود آرایی تن بگذشتی
    یا به تحقیر و تمسخر
    که دوصد دختر همسایه و فامیل نثارت کردند
    لحظه ای رنجیدی
    شایدم زیر همان چادر معصوم خودت
    گریه ای هم کردی
    ولی آخر خانوم
    تو بدان خوب که از هرکس زیبای دگر زیبایی

  • آخرین عناوین

  • درباره من

    به سراغ من اگر می آیی،
    نرم و آهسته بیا،
    مبادا كه ترك بردارد
    چینی نازک تنهایی من‌...
    آیدی اینستاگرام:
    behroz4343

    نمایه من

    پست الکترونیک
  • موضوعات

  • نویسندگان

    بهروز
    تعداد پست ها: 130
  • نظرسنجی

    » عشق چیست؟

  • صفحات جانبی