تبلیغات
جای تو خالی - مطالب عاشقانه ها


دانلود آهنگ جدید

نوشته ها
وبلاگ من
آخرین عناوین
آرشیو
درباره من
پیوندها
پیوندهای روزانه
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
صفحات جانبی
  • تعداد کل صفحات ( 4 ) 1 2 3 4

    + نویسنده: بهروز | شنبه 15 مهر 1396 ساعت 09:56 ب.ظ

    سلام عزیز.آره با توام
    آهای تو،تویی که میایی تو وبم.
    صادقانه بگو که آیا مطلب بذارم یا وب رو حذف کنم؟

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 03:14 ب.ظ


    دوباره دارد غروب میشود...
    دلهره دارم و یک غمِ عجیب...
    و فاصله دارم،از خودم...
    این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنارِ تو...
    تولد من است امشب و من دوباره سخت در خود فرو میروم...
    غرقِ اندیشه هایم میشوم
    و دوباره آن بغضِ سنگین می آید و در گلویم می نشیند
    و من چه ساده سکوت را می پذیرم...
    شبِ تولدِ من است و من در بهت و حیرت گذر از این روزها و آن روز ها...
    من چه باور نکردنی جوان مانده ام...
    پس از آن هم سختی...
    تنهایی و عذاب...
    من گذشته را با خود دارم...
    امروز را زندگی و فردا را روشن می بینم...
    من شبیهِ هیچکس نیستم...
    غروب شد...
    زانوهایم را بغل میگیرم و به خورشید خیره میشوم...
    چراغ ها خاموش میشوند و من یک شمعِ دیگر روشن میکنم...
    یک سال دیگر از جوانی ام گذشت...
    حال مرا امسال زیباتر کن...
    تو و فقط تو ای خدایِ من...

    + نویسنده: بهروز | جمعه 26 شهریور 1395 ساعت 01:20 ب.ظ



    جایی خواندم کافه‌ای در فرانسه
    بابت رعایت ادب به مشتریانش جایزه می‌دهد
    و درعوض برای بی‌نزاکتی آنها جریمه درنظر می‌گیرد.
    اگر در این کافه بگویید: «یک قهوه...» باید ٩دلار پرداخت کنید،
    اما اگر بگویید:«یک قهوه لطفا...»، قیمت قهوه‌تان ٦دلار می‌شود
    و اگر بگویید: «سلام، لطفا یک قهوه...» کافی است فقط ٢دلار پرداخت کنید.
    حالا تصور کنید اگر چیزی شبیه این قانون درکشور ما اعمال می‌شد
    و قرار بود بابت بی‌ادبی‌هایمان جریمه پرداخت کنیم،
    مطمئن باشید باید تمام درآمد سالیانه‌مان را می‌دادیم
    و چیزی هم رویش می‌گذاشتیم،
    چون آن حقوق کفاف آن همه بی‌نزاکتی را نمی‌داد.
    ما حتی توی دنیای مجازی امنیت نداریم.
    از دیوار هم بالا می‌رویم،
    زیر هرعکس، هرچه دلمان می‌خواهد می‌نویسم.
    طرف را نمی‌شناسیم با یک پست قضاوتش می‌کنیم.
    حرف‌هایش به مذاقمان خوش نیاید، فحاشی می‌کنیم.
    برایمان فرقی نمی‌کند،
    دختر رئیس‌جمهوری یک مملکت باشد یا فوتبالیست کشور دیگر،
    گروهی حمله می‌کنیم.
    ما به خودمان هم رحم نمی‌کنیم.
    در مورد هر اتفاقی اظهارنظر می‌کنیم،
    لایحه می‌نویسم و حکم صادر می‌کنیم.
    وانمود می‌کنیم از همه چیز آگاهیم،
    پزشکی، غیرپزشکی، درهمه موارد تخصص داریم.
    حرف فرهنگ که می‌شود، پرونده کورش و داریوش را می‌گذاریم روی میز،
    به تاریخ دو‌هزارو٥٠٠ساله‌مان می‌نازیم.
    نصف بیشترمان نمی‌دانیم آتوسا کیست،
    خشایار پسر کیست.
    ژست آدم‌های کتابخوان را می‌گیریم.
    ادعا می‌کنیم هرچه به اشتراک می‌گذاریم، خودمان خوانده‌ایم
    و از این‌جا و آن‌جا کپی نکرده‌ایم.
    صبح دوستی برایم نوشته بود: «فلانی، کاش به جای این همه جملات زیبای پندآموز،
    از خودمان و کارهای خوبی که درطول روز انجام داده‌ایم، بنویسیم.
    مثلا از تجربه یک روز تعطیل توی آسایشگاه سالمندان
    که بدون چشمداشت نظافت کرده‌ایم
    و از بوی بد آن‌جا شکایت نکرده‌ایم
    یا از گوش کردن به درددل‌های پیرمرد و پیرزن تنهای توی پارک...»
     برایش نوشتم: «سال‌ها ایران نبودی، آدم‌ها عوض شده‌اند.
    دیگر کسی برای دل خودش زندگی نمی‌کند.
    اگر هم برود برای انجام کار خوبی،
    هدف سلفی گرفتن و شوآف است، یک‌جور خودنمایی.»
    راستی ما که مردمان خوبی بودیم،
    چه بر سرمان آمد؟

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 25 شهریور 1395 ساعت 08:30 ق.ظ



    در زندگی روزهایی هست
     که آدمی شاید بعدها تجربه شان کند ،
    از آن تجربه هایی که همان یک بارش
    تا آخر عمر به یادت خواهد ماند...
    از آن تجربه هایی که هر موقع به یادشان بیوفتی
    کف دستت را روی زانویت میسابانی
    و لب هایت را به نامنظم ترین حالت ممکن
    در دنیا روی هم فشار میدهی...
    از آن تجربه هایی که کم حرفت نمیکند، لال ات میکند،لال...
    روزهایی که وقتی
    ساعت به سه چهار بعدازظهر اش میرسد
    دنیا برایت مثل بن بستی میشود
    که داری سوار بر دوچرخه ای که فقط ترمز جلو دارد میروی به سمتش،
    آنجایی که بین انتخاب ترمز گرفتن یا نگرفتن هاج و واج میمانی،
    آنجایی که نمیدانی ترمز گرفتن بهتر است یا نگرفتن...
    از آن روزهایی که آنقدر کلافه ای
    تا شوفاژ اتاق ات را هر هشت دقیقه بکبار باز کنی و ببندی...
    لحظه ای گرمی و لحظه ای سرد،
    از آن روزهایی که هر بیست دقیقه یکبار پرده ی اتاق ات را میزنی کنار
    و آنطرف پنجره دنبال چیزی میگردی که مطمئنی آنجا نیست
    روزهایی که ساعت و عقربه هایش جلو برو نیستند که نیستند،
    من این را به چشم دیده ام
    که عقربه های ساعت از حرکت می ایستند،
    می ایستند و زل میزنند در چشمانت
    روزهایی که منتظر اس ام اسی هستی
    که میدانی رسیدنش محال ممکن است،
    اما میدانی آدمی همین است دیگر ،
    منتظر بودن را ترجیح میدهد به نا امیدی...
    روزهایی که حاضری برای دعوت شدن به یک شام دونفره ی شبانه
    همه ی داروندارت را بدهی به دست باد لامروت..
    ازآن روزهایی که خودت هم خسته میشوی از دست خودت
    بس که گوشی لعنتی را بی دلیلانه آنلاک و لاک میکنی
    و بی فایده ترین نگاه دنیا را به ساعت اش می اندازی ...
    میدانی بعضی از روزها مثل مردن دوباره است ،
    آدمی به تنهایی نمیتواند از پس این روزها بربیاید،
    این روزها را تکنفره تمام کردن
    چیزی است شبیه روزی که تو تاریخ را آماده کرده باشی
    اما سر جلسه ی امتحان بفهمی که امتحان آن روز ریاضی است،ریاضی...
    تقویمم را نگاه میکنم،
    امروز همان روزی است که یک سال صبر کرده
    تا دوباره به من برسد
    و تلافی همه ی نداشته ها
    و داشته های از دست رفته ام را بر سرم آوار کند..
    میدانی رفیق...
    بعضی از روزها را تنهایی تمام کردن مصداق بارز خودکشی است
    واقعا سخت است...همین...

    + نویسنده: بهروز | شنبه 20 شهریور 1395 ساعت 07:55 ق.ظ


    یک سال گذشت...
    تولده !!!!!  کادو آوردید یا نه ؟!
    به همین زودی یک سال گذشت ! یه سال از عمر من٬ از عمر شما و از عمر سایت ما …

    همین جا از همه بازدیدکنندگان خوب سایتم تشکر می کنم و ممنونم که یک سال ما رو تحمل کردند
    امیدوارم زندگیتون پر از عشقو شادی باشه...
    .....................
    پی نوشت:
    خوشحـــــــــالم…
    آنقدر كه نمی دانم كدام یک از دردهایم را فرامــوش كرده‌ام !

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 06:45 ق.ظ


    یک تکرار دیگر ..
    برای ذهنی که غرق تکرار است
    برای یک تنهایی که در خودش هزار بار ضرب شده است
    و یک انتظار جان فرسا … میان خیال و سایه ها
    سکوت ، انتظار ، تکرار … شناختی ؟!
    این منم !
    همانی که سال پیش بود
    همینجا …منتظر بودم !
    گیج میزند تمام خاطراتم ،
    گم کرده ام مرز خیال و واقعیت را
    یک تکرار دیگر …
    سکوت ، تنهایی …
    و شمع های نیمه سوخته
    یک سال دیگر اضافه شد
    امروز روز من است ،
    جشنواره بزرگ تنهایی
    یک تولدی دیگر ،
    در سو سوی نور شمعی که بر فراز یک تکه کیک آب می شود ،
    جشن سایه ای بر دیوار
    و جسمی فراموش شده در ذهن های پر مشغله ،
    جشن یاد های تلخ و  یادگار های فراموش شده
    بدون مهمانی و تجملی ،
    نه آغوشی او را در کام می کشد
    و نه پیامی او را امیدوار …
    با سرفه های چرکین
    و بی هیچ آرزوی فوت می کند،
    این شمع سالگرد زنده بودنش را …
    و حجم اتاق پر می شود از تنهایی ،
    در تاریکی به رقص می افتد
    شانه هایش ،
    همراه با موسیقی هق هق بی پایان
    در سالگرد جسمی که روحش هوای کودکی کرده …
    هوای یک تولد دوباره
    روز تولد من است !
    چه کسی فوت می کند شمع سوخته دلم را !
    کدام دوست ، به ضیافت خستگی هایم پا می نهد ؟
    کِه ، دلخوشی را ، با روبان های سیاه  کادو پیچ  ،
    به من هدیه دهد ؟
    جشن تولد جسم خسته ام …
    بیست و دومین سالگرد بودنم !
    دوباره من بودم ، وسایه ی مبهم خیال تو …
    تولدم تسلیت باد...

    + نویسنده: بهروز | شنبه 26 تیر 1395 ساعت 07:10 ق.ظ


    دراز می کشم آرام در ماتم کدۀ شبی غمگین
    کنار خیال مردی که هرگز نبوده است پیشم..
    و به جانم می افتد حسرت یک گناه..،
    گناهی لجوج و منزوی می شوم در تلاطم خویش،
    حوالی خاطراتِ تمام شب های مسأله دار..

    تنهایی ام را در آغوش می گیرم
    کمی برایش لالایی می خوانم و ترانه ای را زمزمه..
    می دانم
    خوابم را از بیداری ات بردن نمی توانم
    که این لالایی ها به درونِ پُرخواهشم هیچ اصالتی ندارد..

    درکِ اتاقِ خالی از تو سخت است،
    آنقدر که
    هیچ تختخوابی مرا آنقدر نمی فهمد که
    از پسِ در هم نگهداشتنِ عقده هایم بر بیاید..

    تو نیستی و در و دیوارِ این اتاق
    گاه و بیگاهِ تنهایی ام را شاخ می زند
    و بوی موهایت هنوز
    مُچِ دامنم را باز می کند..

    اگر از سیاحتِ آغوش های کذایی
    قصدِ برگشت کردی..،
    به رسم سوغات برایم کمی لالایی بیاور
    و یک اتفاق بودار..
    می خواهم کمی خودم را به رخِ این اتاق بکشم..

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 24 تیر 1395 ساعت 11:00 ق.ظ


    نوازشم کن
    من واقعی‌‌ترین بانویِ افسانه‌های توام
    فرقی‌ نمی‌‌کند کجا
    آغوش تو
    هرجا که باز شود
    باشکوه‌ترین قصرِ دنیاست
    قصری که تنها آقایش تویی ‌

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 20 تیر 1395 ساعت 11:30 ق.ظ


    معنای زنده بودن من، با تو بودن است.
    نزدیک، دور
    سیر، گرسنه
    رها، اسیر
    دلتنگ، شاد
    آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد!

    مفهوم مرگ من
    در راه سرفرازی تو، در کنار تو
    مفهوم زندگی‌ است.

    معنای عشق نیز
    در سرنوشت من
    با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن!

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت 08:02 ق.ظ


    بیخودی نیست که اسم گل ها را از اسم زن ها انتخاب کرده اند،
    مثلا آقا هوشنگ جز یک سبیل پر پشت چه دارد
    که بتواند اسم یک گل باشد...!!!
    گل ظرافت دارد،
    ظرافت در رنگ،
    نقش و دیگری در بو
    زن ها هم همینند
    همه ی گل ها آنقدر ها هم که باید زیبا نیستند،
    و بعضی خیلی زیبا هستند
    و آنقدر که باید عطر خوشی از خودشان متصاعد نمی کنند،
    یکی هم که زیباست و خوشبو شاید آنقدر ها عمر نکند،
    زن ها همه شان گلِ گلند...
    یکی زیباست که چشم های همه را خیره می کند،
    یکی مهربانی اش جلوه می کند،
    یکی دست پخت دارد بیا و ببین،
    یا مثلا یکی آنقدر خوش ذوق است،
    سبزی پلو را میریزد توی سینی قلم کاری شده ی اصفهان،
    ماهی شکم پر را طوری می آراید که ماهی بیچاره اگر جان داشت حتما یک سلفی می گرفت،
    یکی هم فقط بلد است حرف بزند، همین خوب حرف زدن، کم چیزی نیست،
    اینکه خستگی یک شب کشیک را با دو کلمه از تن آقا در کند آخرِهمه ی ظرافت هاست،
    بعضی خانم ها هم هستند اهل ساز و آواز و دهل،
    یک چنگی به تار بزنند،قند توی دل مردشان آب می کنند،
    یک زن هایی هستند چشم هایشان حکم سلاح دارد،
    با همان ریملی که از دوشنبه بازار خریده اند تو را به رگبار می بندند،
    دیده اید بعضی گل ها هستند برگ هایشان بهتر از خودشان،
    بعضی زن ها هستند موهایشان بهتر از صورت ساده شان،
    همین موهای مشکی رنگ نخورده را بلند می کنند،
    می گذارند میان یک گلِ سر توپ توپی و تو هلاک می شوی...
    زن ها همه از دم گل تشریف دارند،
    شما ببین کدام بیشتر به گلدان دلت می آید،
    آب و نان از تو،
    ریشه از او،
    و به همین سادگی عشق گل می کند...

    + نویسنده: بهروز | جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 08:10 ق.ظ


    دستش را بگیر
    با عشق نوازشش کن
    دعوتش کن به یک رقص
    بگذار با قدم‌هایی‌ که به سوی تو می‌‌آید
    از خودش دور شود
    شاید نمی‌‌دانی‌
    آغوش یک مرد
    گاهی‌
    دنیای زنی‌ را خراب می‌‌کند
    گاهی‌ ، آباد
    دستش را بگیر
    نوازشش کن
    دعوتش کن به یک رقص
    حواست باشد
    دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمی‌‌کند
    ( به مردی که زبان سکوت زن را بفهمد ، باید گفت خدا قوت)

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 ساعت 08:50 ق.ظ


    مدتیه میام پشت سیستمم ولی نوشتنم نمیاد
    نمیدونم چم شده...
    به هرچی فک میکنم نمیدونم چی باید بنویسم
    امروزم یکی ازهمون روزاس...
    همش نشستم وفک میکنم به روزگاری که گذشت
    به اطرافیام به همه چیز...
    من همیشه همه آدمها رو خوب میبینم
    تا وقتی که خلاف این فکرم بهم ثابت بشه،
    خیلی سعی کردم بین این همه آدم ساده بمونم
    سعی کردم بدیهای دیگرانو به رو خودم نیارم،
    خیلی چیزا برام اتفاق افتاد روزهای زیادی گذشته برام
    ولی تجربه هایی کسب کردم که برام قابل احترامن،
    چیزایی رو برام ثابت کرده که توباورم نبودن...
    هنوزم اعتقاد دارم آدمها خوبن ودوست داشتنی
    ولی هرکسی یه بدی هم داره یکی خوبیش کمه یکی بدیش،
    هرکسی یه چیزیش به چشم میاد
    گاهی اوقات حرفای زیادی داریم برای گفتن،
    برای گریه کردن،
    اما تو زندگی یاد گرفتیم اشکامونو نشون هرکسی ندیم...
    دلمون پره ازهرچی دروغه آدماس،
    حرفای دلمون زیاده اما کسی رو نمیبینیم که بهش بگیم ...
    یه نفری که وقتی حرفاروبهش میگیم دقیقا همون حسی رو بفهمه که داریم،
    اطرافمون آدمای زیادی هستن که به رومون نگاه میکنن لبخندی میزنن...
    دستهای زیادی اطرافمون دراز میشه
    ولی...
    هه بازم جمله های سه نقطه ایی...
    .............................
    پی نوشت این موضوع:
    هی این صفحه ی ارسال مطلب جدید و باز میکنم
    وهی میخوام یه چیزی بنوسم
    هی هیچی نمیاد برای نوشتن
    حوصله مطلب نوشتن ندارم...

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 25 فروردین 1395 ساعت 09:25 ق.ظ


    مگر مهم است که مدام
    از عشقی، شعر می نویسم که دنیا را
    انگشت به دهانِ احساس می برد؟
    من هنوز در انتهای هر عاشقانۀ حماسی،
    یک دلِ سیر می خندم به
    معصومیتِ احساسی که
    در عهدِ بوقِ بی کسی های باکره ام،
    در حسرتِ یک آغوش گریه می کند..

    مگر مهم است که راه و چاه عشق را
    بهتر از هر عاشقی می شِناسم..؟
    من هنوز هم هر شب،
    کماکان به حجلۀ بی کسی ها می روم،
    درست شبیه خدایی که
    جهان آفرید و تنهاتر شد، اما
    با این همه
    حوصلۀ شراکت در تنهایی اش را نداشت..

    + نویسنده: بهروز | شنبه 29 اسفند 1394 ساعت 10:30 ق.ظ


    خدانگهدار .....
    خدانگهدار سالی که که ساده ازغمهایم گذشتی.
    خدانگهدار ماه های سرد بی کسی..
    سلام سال جدید....
    سلام بهااااار..
    سلام سبزی و ترنم و سرزندگی که مرگت تنها با غمهایه من است
    و سردیم خاموشت میکند...
    باز هم سال جدید و تنهایی
    و منو شعله های زندگی اتفاق تازه ای نیفتاده...
    یک نوییه دیر رس و زود گذر....

    + نویسنده: بهروز | جمعه 28 اسفند 1394 ساعت 05:05 ب.ظ



    یک سال دیگه هم گذشت
    یک سالی که
    پر بود از خنده های گاه گاه
    از دلواپسی ونگرانی
    از گریه های خفکی
    بغضهای گاه وبی گاه
    و تنهایی و تنهایی و تنهایی
    از بی هم زبونی
    از.....
    بی خیال....

  • آخرین عناوین

  • درباره من

    به سراغ من اگر می آیی،
    نرم و آهسته بیا،
    مبادا كه ترك بردارد
    چینی نازک تنهایی من‌...
    آیدی اینستاگرام:
    behroz4343

    نمایه من

    پست الکترونیک
  • موضوعات

  • نویسندگان

    بهروز
    تعداد پست ها: 130
  • نظرسنجی

    » عشق چیست؟

  • صفحات جانبی