تبلیغات
جای تو خالی - مطالب داستان ها


دانلود آهنگ جدید

نوشته ها
وبلاگ من
آخرین عناوین
آرشیو
درباره من
پیوندها
پیوندهای روزانه
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
صفحات جانبی
  • + نویسنده: بهروز | سه شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 10:30 ق.ظ


    سلام دوستان عزیز.
    از کامنت ها و نظرات دوستان سپاسگذارم
    با توجه به اینکه این داستان خیلی طولانی بود در سایت قرار ندادم عذرخواهی میکنم
    در قالب یک فایل متنی pdf و همچنین فایل apk اندروید برای موبایل آماده دانلود گذاشتم

    دانلود رمان قلب نسخه pdf

    دانلود رمان قلب نسخه apk اندورید

    خلاصه ی از داستان رمان:
    داستان درباره ی دختری به اسم سحره که تلاش میکنه به اون چیزی که میخواد برسه
    و در این راه با پسری به اسم رضا آشنا میشه اما به خاطر گذشته اش…

    منبع از:http://www.forum.98ia.com

    + نویسنده: بهروز | شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 06:00 ب.ظ



    همه چی از چت شروع شد ...
    از اینترنت...
    کاش هیچ وقت اونجا نمیرفتم و عاشق نمیشدم.
    اینکه چه جوری آشنا شدیم و چه کارا کردیم مهم نیست...
    مهم الانه که دارم از دستش میدم.

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 8 آذر 1394 ساعت 10:03 ق.ظ


    ﺩﺧﺘﺮﻱ 10 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎﺀِ تکان دهنده ﺧﻮﺩﺵ
    ﻫﻤﻪ ی اعضای اصلی وزارت خانه ی آموزش وپرورش رابه تعجب واداشت.
    این دانش آموزجایزه ی بهترین نوشته راازسوی داورین برلین رادریافت کرد.
    ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻧﺸﺎﺀ " : ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺷﻮﻡ
    ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺳﺖ
    ﮐﻪ ﻳﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﻐﻠﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ !!!
    ﺑﻨﺎﻡ ﺧﺪﺍ ...
    می خواهم فاحشه بشوم...

    + نویسنده: بهروز | پنجشنبه 21 آبان 1394 ساعت 02:30 ب.ظ



    بار اول که دیدمش،تو کوچه بود یه لباس ناز تنش بود،
    باموهای بلند خرمایی،
    اومدطرفم و گفت داداشی میای بازی کنی؟
    بیا دیگه!

    + نویسنده: بهروز | سه شنبه 19 آبان 1394 ساعت 02:35 ب.ظ

    لطفا دیگه به این شماره زنگ نزنید وگرنه مجبور میشم خطمو عوض کنم

    تلفنو قطع کردم و بلند بلند زدم زیر گریه

    جوری که مامانم اومد بالا و منو دید

    -نازنین چت شده؟

    -هیچی فقط دلم گرفته

    + نویسنده: بهروز | چهارشنبه 22 مهر 1394 ساعت 10:30 ق.ظ




    از تمامی دوستان بابت طولانی بودن مطلب عذرخواهم اما ارزش خوندن رو داره

    دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد:
    _آقا میشه کمک کنید?
    پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت:
    _اهل حال هستی؟
    دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید :
    _یعنی چی?
    پسر خنده ای سرداد و گفت :
    _هیچی بیخیال...
    اره بهت کمک میکنم فقط یه مشکلی هست
    _چی??
    _من پولامو خونه جا گذاشتم خونمون همین نزدیکه همراه من بیا

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 6 مهر 1394 ساعت 02:30 ب.ظ


    داستان عبرت انگیز دختری که گرفتار حرف های دروغین وپوشالی پسر شد
    تف به ذات ان پسر هایی که ادعای عاشقی دارن ابروی عشق وعاشقی را میبرند باهوس,
    وتف به این هوس که اعتماد را کم میکند وتر وخشک را باهم میسوزان....
    دختر دانشجویی در رشته‌ی روانشناسی مشغول تحصیل بود،
    سه خواهر داشت که یکی از آن‌ها در دوره‌ی دبیرستان تحصیل می‌کرد و دو خواهر دیگر دوران راهنمایی را پشت سر می‌گذاشتند،
    پدرشان بقالی کوچکی داشت که از عرق جبینش چندرغازی کسب می‌کرد تا هزینه‌ی تحصیل دخترانش را بپردازد.
    از میان دخترانش، دختر دانشجویش یک دختر استثنایی بود،
    بسیار باهوش و زرنگ و نیز خوش مشرب و خوش اخلاق، بگونه‌ای که هم‌کلاسی‌هایش برای دوستی با او با هم رقابت می‌کردند.
    خودش داستان زندگی‌اش را چنین تعریف می‌کند:

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 5 مهر 1394 ساعت 04:50 ب.ظ


    بی مقدمه  شروع می کنم
    چرا که من بلد نیستم مثه همه عاشقای عاشق پیشه با لفظ قلم
    و حرف های پر احساس شما رو ببرم تو اوج احساس
    راستش یه کم هوس کردم باهاتون خودمونی تر صحبت کنم ،
    چیزی که خیلی ماها نمی تونیم درکش کنیم .
    می خوام درباره عشق خودم صحبت کنم ، اره منم عاشق شدم
    ولی به جای اینکه بخوام حرف عاشقانه بزنم اینبار داستانی رو واسط تعریف می کنم
    که به همه اونایی که عاشق پیشه شدن ثابت کنم که عشق واقعی اون چیزی نیست که فکر می کنید،
    داستان از اون روزی شروع میشه که یه دختر پسر جوون داشتند سوار موتور می شدند
    و با سرعتی نزدیک به ۱۲۰ کیلومتر سوار موتور سیکلت در حال گذر بودند.
    دختر میگه که آروم تر برو من می ترسم ولی پسره می گه نه داره خوش می گذره
    ولی دختره می گه نه اصلا خوش نمیگذره تو رو خدا خواهش می کنم که آهسته تر برو
    خیلی وحشتناکه ولی پسر می گه بهم بگو دوستت دارم
    دختره هم می گه باشه دوستت دارم و تو رو خدا اروم تر برو پسره میگه ازت می خوام که منو محکم بقل کنی
     و دختره حرفشو گوش می کنه و بغلش می کنه
    تو همون حال می گه کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه و دختر انجام می ده
    روز بعد روزنامه ها نوشتند:
    موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اثابت کرد
    موتور سیکلت دو نفر سرنشین داشت اما تنها یکی نجات یافت
    حقیقت این بودکه اول سر پایینی پسر که سوار موتور سیکلت بود متوجه شد ترمز بریده
    اما نخواست دختر بفهمه
    در عوض خواست یکبار دیگه از دختر بشنوه که دوستش داره(برای اخرین بار)
    خیلی فجیح بود ؟
    ولی این عشق واقعی هست نمی گم کلاه کاسکت خودتونو بردارید
    نمی گم خودتونو بکشید!
    فقط می خوام بگن واسه عشقتون ارزش بذارید…
    همین وبس

    + نویسنده: بهروز | شنبه 4 مهر 1394 ساعت 10:20 ق.ظ


    من پریا23ساله وعشقم فرهاد27 سال.
    سال 88داشگاهی که دوست داشتم تورشته موردعلاقم قبول شدم
    .دانشگاه طباطبایی روانشناسی بالینی.
    تااون روزسرم تودرس وکتاب بودوالبته تودوران دبیرستانم یه تصادف
    کردم که باعث شدچندتا جراحی داشته باشم وهمین باعث شده بودکه به
    هیچ جنس مخالفی فکرنکنم،وارد دانشگاه شدم ترم اول خیلی خوب
    گذشت وکم کم داشت ترم دومم شروع میشه بااینکه دوروبرم
    پرازپسربود حتی نمیدیمشون چه برسه به فکرکردن بهشون خلاصه
    هرروزداشت میگذشت ومن کسی توزندگیم نبودودوستام که با عشقشون
    قرارمیزاشتن خندم میگرفت ومیگفتم عشق ؟؟؟

    + نویسنده: بهروز | دوشنبه 23 شهریور 1394 ساعت 09:41 ق.ظ


    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد..
    پسر قدش متوسط بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
    دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،
    از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
    در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
    او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت
    و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.
    دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
    دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
    در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

    یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند،
    دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد.
    آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 22 شهریور 1394 ساعت 08:24 ب.ظ


    سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
    هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند
    ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.
    لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید ،

    بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چیه؟
    لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
    دوباره یه نیشخند زدو گفت: عشق...


    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 22 شهریور 1394 ساعت 07:04 ب.ظ


    امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد …
    منصور با خودش زمزمه کرد … چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
    یک روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
    ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.

    آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله،
    پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
    بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.

    + نویسنده: بهروز | یکشنبه 22 شهریور 1394 ساعت 06:15 ب.ظ


    یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
    جلوی ویترین یک مغازه می ایستند
    دختر:وای چه پالتوی زیبایی
    پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
    وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
    پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
    فروشنده:360 هزار تومان

    پسر: باشه میخرمش

    + نویسنده: بهروز | شنبه 21 شهریور 1394 ساعت 10:48 ق.ظ


    آن شب شب نحسی بود ...
    با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟
    دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...
    گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...
    دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...
    پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟
    دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...
    پسر : نه به خدا من عاشقتم ...
    دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...
    پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...
    صدای قطع شدن مکالمه آمد ...
    تازه به خانه رسیده بود ...

  • آخرین عناوین

  • درباره من

    به سراغ من اگر می آیی،
    نرم و آهسته بیا،
    مبادا كه ترك بردارد
    چینی نازک تنهایی من‌...
    آیدی اینستاگرام:
    behroz4343

    نمایه من

    پست الکترونیک
  • موضوعات

  • نویسندگان

    بهروز
    تعداد پست ها: 130
  • نظرسنجی

    » عشق چیست؟

  • صفحات جانبی