جای تو خالی به سراغ من اگر می آیی، نرم و آهسته بیا، مبادا كه ترك بردارد چینی نازک تنهایی من‌... آیدی اینستاگرام: behroz4343 http://www.jayetokhali.ir 2017-11-24T15:44:16+01:00 text/html 2017-10-07T14:56:08+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز نظر سنجی http://www.jayetokhali.ir/post/168 <div align="center"><font size="2" color="#FF0000"><b><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">سلام عزیز.آره با توام</font></b></font><font color="#FF0000"><br><font size="2"><b><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">آهای تو،تویی که میایی تو وبم.</font></b></font><br><font size="2"><b><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">صادقانه بگو که آیا مطلب بذارم یا وب رو حذف کنم؟<br><br><img src="http://cld14.irans3.com/dlir-s3/10531451859923659296.jpg?1507400877" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="346" border="0" width="351"></font></b></font></font></div> text/html 2017-08-03T07:14:00+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز تولدم مبارک... http://www.jayetokhali.ir/post/167 <div align="center"><img src="http://uupload.ir/files/alfl_عکس-پروفایل-تولدم-نزدیکه-64316-persianbax.jpg" alt="" vspace="0" align="bottom" hspace="0" height="236" border="0" width="451"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>دوباره دارد غروب میشود...<br>دلهره دارم و یک غمِ عجیب...<br>و فاصله دارم،از خودم...<br>این منم با اندیشه هایی سبز برای امروز و فردایم در کنارِ تو...<br>تولد من است امشب و من دوباره سخت در خود فرو میروم...<br>غرقِ اندیشه هایم میشوم<br>و دوباره آن بغضِ سنگین می آید و در گلویم می نشیند<br>و من چه ساده سکوت را می پذیرم...<br>شبِ تولدِ من است و من در بهت و حیرت گذر از این روزها و آن روز ها...<br>من چه باور نکردنی جوان مانده ام...<br>پس از آن هم سختی...<br>تنهایی و عذاب...<br>من گذشته را با خود دارم...<br>امروز را زندگی و فردا را روشن می بینم...<br>من شبیهِ هیچکس نیستم...<br>غروب شد...<br>زانوهایم را بغل میگیرم و به خورشید خیره میشوم...<br>چراغ ها خاموش میشوند و من یک شمعِ دیگر روشن میکنم...<br>یک سال دیگر از جوانی ام گذشت...<br>حال مرا امسال زیباتر کن... <br>تو و فقط تو ای خدایِ من...</font> text/html 2016-09-16T05:20:26+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز چه بر سرمان آمده... http://www.jayetokhali.ir/post/166 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/8Mo.jpg" alt="" width="495" vspace="0" border="0" align="texttop" hspace="0" height="354"><br></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>جایی خواندم کافه‌ای در فرانسه<br>بابت رعایت ادب به مشتریانش جایزه می‌دهد<br>و درعوض برای بی‌نزاکتی آنها جریمه درنظر می‌گیرد.<br>اگر در این کافه بگویید: «یک قهوه...» باید ٩دلار پرداخت کنید،<br>اما اگر بگویید:«یک قهوه لطفا...»، قیمت قهوه‌تان ٦دلار می‌شود<br>و اگر بگویید: «سلام، لطفا یک قهوه...» کافی است فقط ٢دلار پرداخت کنید.<br>حالا تصور کنید اگر چیزی شبیه این قانون درکشور ما اعمال می‌شد<br>و قرار بود بابت بی‌ادبی‌هایمان جریمه پرداخت کنیم،<br>مطمئن باشید باید تمام درآمد سالیانه‌مان را می‌دادیم<br>و چیزی هم رویش می‌گذاشتیم،<br>چون آن حقوق کفاف آن همه بی‌نزاکتی را نمی‌داد.<br>ما حتی توی دنیای مجازی امنیت نداریم.<br>از دیوار هم بالا می‌رویم،<br>زیر هرعکس، هرچه دلمان می‌خواهد می‌نویسم.<br>طرف را نمی‌شناسیم با یک پست قضاوتش می‌کنیم.<br>حرف‌هایش به مذاقمان خوش نیاید، فحاشی می‌کنیم.<br>برایمان فرقی نمی‌کند،<br>دختر رئیس‌جمهوری یک مملکت باشد یا فوتبالیست کشور دیگر،<br>گروهی حمله می‌کنیم.<br>ما به خودمان هم رحم نمی‌کنیم.<br>در مورد هر اتفاقی اظهارنظر می‌کنیم،<br>لایحه می‌نویسم و حکم صادر می‌کنیم.<br>وانمود می‌کنیم از همه چیز آگاهیم،<br>پزشکی، غیرپزشکی، درهمه موارد تخصص داریم.<br>حرف فرهنگ که می‌شود، پرونده کورش و داریوش را می‌گذاریم روی میز،<br>به تاریخ دو‌هزارو٥٠٠ساله‌مان می‌نازیم.<br>نصف بیشترمان نمی‌دانیم آتوسا کیست،<br>خشایار پسر کیست.<br>ژست آدم‌های کتابخوان را می‌گیریم.<br>ادعا می‌کنیم هرچه به اشتراک می‌گذاریم، خودمان خوانده‌ایم<br>و از این‌جا و آن‌جا کپی نکرده‌ایم.<br>صبح دوستی برایم نوشته بود: «فلانی، کاش به جای این همه جملات زیبای پندآموز،<br>از خودمان و کارهای خوبی که درطول روز انجام داده‌ایم، بنویسیم.<br>مثلا از تجربه یک روز تعطیل توی آسایشگاه سالمندان<br>که بدون چشمداشت نظافت کرده‌ایم<br>و از بوی بد آن‌جا شکایت نکرده‌ایم<br>یا از گوش کردن به درددل‌های پیرمرد و پیرزن تنهای توی پارک...»<br>&nbsp;برایش نوشتم: «سال‌ها ایران نبودی، آدم‌ها عوض شده‌اند.<br>دیگر کسی برای دل خودش زندگی نمی‌کند.<br>اگر هم برود برای انجام کار خوبی،<br>هدف سلفی گرفتن و شوآف است، یک‌جور خودنمایی.»<br>راستی ما که مردمان خوبی بودیم،<br>چه بر سرمان آمد؟</font><br> text/html 2016-09-15T00:30:02+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز انتظار... http://www.jayetokhali.ir/post/164 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/500.jpg" alt="" width="377" vspace="0" border="0" align="texttop" hspace="0" height="377"><br></div><br><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">در زندگی روزهایی هست<br>&nbsp;که آدمی شاید بعدها تجربه شان کند ،<br>از آن تجربه هایی که همان یک بارش<br>تا آخر عمر به یادت خواهد ماند...<br>از آن تجربه هایی که هر موقع به یادشان بیوفتی<br>کف دستت را روی زانویت میسابانی<br>و لب هایت را به نامنظم ترین حالت ممکن<br>در دنیا روی هم فشار میدهی...<br>از آن تجربه هایی که کم حرفت نمیکند، لال ات میکند،لال...<br>روزهایی که وقتی<br>ساعت به سه چهار بعدازظهر اش میرسد<br>دنیا برایت مثل بن بستی میشود<br>که داری سوار بر دوچرخه ای که فقط ترمز جلو دارد میروی به سمتش،<br>آنجایی که بین انتخاب ترمز گرفتن یا نگرفتن هاج و واج میمانی،<br>آنجایی که نمیدانی ترمز گرفتن بهتر است یا نگرفتن...<br>از آن روزهایی که آنقدر کلافه ای<br>تا شوفاژ اتاق ات را هر هشت دقیقه بکبار باز کنی و ببندی...<br>لحظه ای گرمی و لحظه ای سرد،<br>از آن روزهایی که هر بیست دقیقه یکبار پرده ی اتاق ات را میزنی کنار<br>و آنطرف پنجره دنبال چیزی میگردی که مطمئنی آنجا نیست<br>روزهایی که ساعت و عقربه هایش جلو برو نیستند که نیستند،<br>من این را به چشم دیده ام<br>که عقربه های ساعت از حرکت می ایستند،<br>می ایستند و زل میزنند در چشمانت<br>روزهایی که منتظر اس ام اسی هستی<br>که میدانی رسیدنش محال ممکن است،<br>اما میدانی آدمی همین است دیگر ،<br>منتظر بودن را ترجیح میدهد به نا امیدی...<br>روزهایی که حاضری برای دعوت شدن به یک شام دونفره ی شبانه<br>همه ی داروندارت را بدهی به دست باد لامروت..<br>ازآن روزهایی که خودت هم خسته میشوی از دست خودت<br>بس که گوشی لعنتی را بی دلیلانه آنلاک و لاک میکنی<br>و بی فایده ترین نگاه دنیا را به ساعت اش می اندازی ...<br>میدانی بعضی از روزها مثل مردن دوباره است ،<br>آدمی به تنهایی نمیتواند از پس این روزها بربیاید،<br>این روزها را تکنفره تمام کردن<br>چیزی است شبیه روزی که تو تاریخ را آماده کرده باشی<br>اما سر جلسه ی امتحان بفهمی که امتحان آن روز ریاضی است،ریاضی...<br>تقویمم را نگاه میکنم،<br>امروز همان روزی است که یک سال صبر کرده<br>تا دوباره به من برسد<br>و تلافی همه ی نداشته ها<br>و داشته های از دست رفته ام را بر سرم آوار کند..<br>میدانی رفیق...<br>بعضی از روزها را تنهایی تمام کردن مصداق بارز خودکشی است<br>واقعا سخت است...همین...</font><br> text/html 2016-09-09T23:55:21+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز جای تو خالی یک ساله شد... http://www.jayetokhali.ir/post/163 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/rozhinn.jpg" alt="" width="476" vspace="0" border="0" align="texttop" hspace="0" height="338"></div><br>یک سال گذشت...<br><font color="#CC0000"><font color="#000000"><font color="#CC0000">تولده !!!!!&nbsp; کادو آوردید یا نه ؟!</font><br>به همین زودی یک سال گذشت ! یه سال از عمر من٬ از عمر شما و از عمر سایت ما …</font><br><font color="#000000">همین جا از همه بازدیدکنندگان خوب سایتم تشکر می کنم و ممنونم که یک سال ما رو تحمل کردند<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif"><br>امیدوارم زندگیتون پر از عشقو شادی باشه...<br>.....................<br><font color="#CC0000">پی نوشت:<br>خوشحـــــــــالم…<br>آنقدر كه نمی دانم كدام یک از دردهایم را فرامــوش كرده‌ام !</font><br></font></font> text/html 2016-08-02T22:45:43+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز تولدم تسلیت باد... http://www.jayetokhali.ir/post/162 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/Ham0131.jpg.jpg" alt="" vspace="0" border="0" align="texttop" hspace="0"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>یک تکرار دیگر ..<br>برای ذهنی که غرق تکرار است<br>برای یک تنهایی که در خودش هزار بار ضرب شده است<br>و یک انتظار جان فرسا … میان خیال و سایه ها<br>سکوت ، انتظار ، تکرار … شناختی ؟!<br>این منم !<br>همانی که سال پیش بود<br>همینجا …منتظر بودم !<br>گیج میزند تمام خاطراتم ،<br>گم کرده ام مرز خیال و واقعیت را<br>یک تکرار دیگر …<br>سکوت ، تنهایی …<br>و شمع های نیمه سوخته<br>یک سال دیگر اضافه شد<br>امروز روز من است ،<br>جشنواره بزرگ تنهایی<br>یک تولدی دیگر ،<br>در سو سوی نور شمعی که بر فراز یک تکه کیک آب می شود ،<br>جشن سایه ای بر دیوار<br>و جسمی فراموش شده در ذهن های پر مشغله ،<br>جشن یاد های تلخ و&nbsp; یادگار های فراموش شده<br>بدون مهمانی و تجملی ،<br>نه آغوشی او را در کام می کشد<br>و نه پیامی او را امیدوار …<br>با سرفه های چرکین<br>و بی هیچ آرزوی فوت می کند،<br>این شمع سالگرد زنده بودنش را …<br>و حجم اتاق پر می شود از تنهایی ،<br>در تاریکی به رقص می افتد<br>شانه هایش ،<br>همراه با موسیقی هق هق بی پایان<br>در سالگرد جسمی که روحش هوای کودکی کرده …<br>هوای یک تولد دوباره<br>روز تولد من است !<br>چه کسی فوت می کند شمع سوخته دلم را !<br>کدام دوست ، به ضیافت خستگی هایم پا می نهد ؟<br>کِه ، دلخوشی را ، با روبان های سیاه&nbsp; کادو پیچ&nbsp; ،<br>به من هدیه دهد ؟<br>جشن تولد جسم خسته ام …<br>بیست و دومین سالگرد بودنم !<br>دوباره من بودم ، وسایه ی مبهم خیال تو …<br><font color="#CC0000">تولدم تسلیت باد...</font></font><br> text/html 2016-07-15T23:10:14+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز تنهایی ام... http://www.jayetokhali.ir/post/161 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/6295_n.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="514" hspace="0" vspace="0" width="347"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>دراز می کشم آرام در ماتم کدۀ شبی غمگین<br>کنار خیال مردی که هرگز نبوده است پیشم.. <br>و به جانم می افتد حسرت یک گناه..،<br>گناهی لجوج و منزوی می شوم در تلاطم خویش،<br>حوالی خاطراتِ تمام شب های مسأله دار..<br><br>تنهایی ام را در آغوش می گیرم<br>کمی برایش لالایی می خوانم و ترانه ای را زمزمه..<br>می دانم<br>خوابم را از بیداری ات بردن نمی توانم<br>که این لالایی ها به درونِ پُرخواهشم هیچ اصالتی ندارد..<br><br>درکِ اتاقِ خالی از تو سخت است،<br>آنقدر که<br>هیچ تختخوابی مرا آنقدر نمی فهمد که<br>از پسِ در هم نگهداشتنِ عقده هایم بر بیاید..<br><br>تو نیستی و در و دیوارِ این اتاق<br>گاه و بیگاهِ تنهایی ام را شاخ می زند<br>و بوی موهایت هنوز<br>مُچِ دامنم را باز می کند..<br><br>اگر از سیاحتِ آغوش های کذایی<br>قصدِ برگشت کردی..،<br>به رسم سوغات برایم کمی لالایی بیاور<br>و یک اتفاق بودار..<br>می خواهم کمی خودم را به رخِ این اتاق بکشم.. </font><br> text/html 2016-07-14T03:00:31+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز نوازشم کن... http://www.jayetokhali.ir/post/160 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/744b8.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="411" hspace="0" vspace="0" width="411"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>نوازشم کن<br>من واقعی‌‌ترین بانویِ افسانه‌های توام<br>فرقی‌ نمی‌‌کند کجا<br>آغوش تو<br>هرجا که باز شود<br>باشکوه‌ترین قصرِ دنیاست<br>قصری که تنها آقایش تویی ‌ </font><br> text/html 2016-07-11T07:25:04+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز بی کسی... http://www.jayetokhali.ir/post/159 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/image.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="351" hspace="0" vspace="0" width="490"><br></div><br><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif">بی کسی فهمیدنی نیست،<br>زندگی کردنی است..<br>تنها آنها که دچارش باشند می دانند،<br>حالِ حرف هایی را که هر شش ساعت یکبار<br>از ترسِ سنگینی های دلت،<br>کثیرالانتشار به خوردِ آینه می دهی<br><br>آرزوهایی که زیرِ سرشان نفتالین میگذاری<br>رؤیاهایی که متصل به سیگارت دود میکنی<br>فندکی را که در خودت میکــشی زبانه تا<br>رزرو شوی در اشک های مانده به ساعتِ دو شب<br><br>شــــب..<br><br>شب دلتنگی را باردارِ اشک می کند<br>دنبالِ بهانه می گردی تا<br>روی تنهایی ات را کم کنی یا<br>در خودت تا صبح پرسه می زنی و<br>سرِ به خواب رفتنت با<br>قرص ها شرط می بنــدی خودت را به تختی که<br>روی پاشنۀ عشقِ هیچ معشوقی آرامِ قلبت نمی شود..<br><br>تو حرف هایت را بــــزن به بی خیالی خودت را که<br>این بی کسی آنقدر صدایش بلند است که<br>فرصتِ حرف زدن به خیال نمی دهد، مبادا<br>رؤیاهایت قبلِ ارتکاب در چشمانت لو بروند!&nbsp; </font> text/html 2016-07-10T03:30:02+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز معنای زنده بودن... http://www.jayetokhali.ir/post/158 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/1j2du.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="394" hspace="0" vspace="0" width="394"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>معنای زنده بودن من، با تو بودن است.<br>نزدیک، دور<br>سیر، گرسنه<br>رها، اسیر<br>دلتنگ، شاد<br>آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد!<br><br>مفهوم مرگ من<br>در راه سرفرازی تو، در کنار تو<br>مفهوم زندگی‌ است.<br><br>معنای عشق نیز<br>در سرنوشت من<br>با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن! </font><br> text/html 2016-06-19T00:02:07+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز زن ها همه از دم گل تشریف دارند... http://www.jayetokhali.ir/post/157 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/1494.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="375" hspace="0" vspace="0" width="381"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>بیخودی نیست که اسم گل ها را از اسم زن ها انتخاب کرده اند،<br>مثلا آقا هوشنگ جز یک سبیل پر پشت چه دارد<br>که بتواند اسم یک گل باشد...!!!<br>گل ظرافت دارد،<br>ظرافت در رنگ،<br>نقش و دیگری در بو<br>زن ها هم همینند<br>همه ی گل ها آنقدر ها هم که باید زیبا نیستند،<br>و بعضی خیلی زیبا هستند<br>و آنقدر که باید عطر خوشی از خودشان متصاعد نمی کنند،<br>یکی هم که زیباست و خوشبو شاید آنقدر ها عمر نکند،<br>زن ها همه شان گلِ گلند...<br>یکی زیباست که چشم های همه را خیره می کند،<br>یکی مهربانی اش جلوه می کند،<br>یکی دست پخت دارد بیا و ببین،<br>یا مثلا یکی آنقدر خوش ذوق است،<br>سبزی پلو را میریزد توی سینی قلم کاری شده ی اصفهان،<br>ماهی شکم پر را طوری می آراید که ماهی بیچاره اگر جان داشت حتما یک سلفی می گرفت،<br>یکی هم فقط بلد است حرف بزند، همین خوب حرف زدن، کم چیزی نیست،<br>اینکه خستگی یک شب کشیک را با دو کلمه از تن آقا در کند آخرِهمه ی ظرافت هاست،<br>بعضی خانم ها هم هستند اهل ساز و آواز و دهل،<br>یک چنگی به تار بزنند،قند توی دل مردشان آب می کنند،<br>یک زن هایی هستند چشم هایشان حکم سلاح دارد،<br>با همان ریملی که از دوشنبه بازار خریده اند تو را به رگبار می بندند،<br>دیده اید بعضی گل ها هستند برگ هایشان بهتر از خودشان،<br>بعضی زن ها هستند موهایشان بهتر از صورت ساده شان،<br>همین موهای مشکی رنگ نخورده را بلند می کنند،<br>می گذارند میان یک گلِ سر توپ توپی و تو هلاک می شوی...<br>زن ها همه از دم گل تشریف دارند،<br>شما ببین کدام بیشتر به گلدان دلت می آید،<br>آب و نان از تو،<br>ریشه از او،<br>و به همین سادگی عشق گل می کند...</font><br> text/html 2016-06-07T08:35:25+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز کاش کسی برایمان گفته بود http://www.jayetokhali.ir/post/156 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/w19073138.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="321" hspace="0" vspace="0" width="437"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>کاش کسی برایمان گفته بود:<br>که پراندن گنجشک روزه را باطل میکند<br>و ترساندن گربه ای<br>و له کردن گل های روییده لای علف های سبز<br>و چیدن یک یاس به بهانه بوی خوش<br>و نامیدن سگی به نجس<br>...<br>کاش کسی برایمان گفته بود:<br>وقتی روزه ای باید حواست به گنجشک ها باشد<br>که نپرانی شان<br>و به گربه ها که با هیبت گام هایت نترسانی شان<br>و به گل های کوچک روییده در تنگناها که له نکنی شان<br>و به یاس ها که گلوی حیاتشان را نچینی<br>و به سگ های بی پناه که اصالتشان را با واژه ای لکه دار نکنی<br>کاش کسی برایمان از مبطلات روزه گفته بود:<br>...<br>رساندن غبارغم به قلب دیگری<br>چشاندن شوری اشک به لب های دیگری<br>قی کردن اشتباه سال های خود به روی دیگری<br>و فرو کردن وجدان تن پرور در آب بی تفاوتی<br>و باقی ماندن بر جنایت سنگین بی مسئولیتی تا اذان صبح<br>کاش کسی برایمان گفته بود:<br>نخوردن و نیاشامیدن به امید نشستن بر سر سفره رنگین افطار روزه نیست؛<br>شرمساری ست.</font><br> text/html 2016-05-27T00:10:02+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز دستش را بگیر http://www.jayetokhali.ir/post/155 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/dh.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="415" hspace="0" vspace="0" width="415"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>دستش را بگیر<br> با عشق نوازشش کن<br> دعوتش کن به یک رقص<br> بگذار با قدم‌هایی‌ که به سوی تو می‌‌آید<br> از خودش دور شود<br> شاید نمی‌‌دانی‌<br> آغوش یک مرد<br> گاهی‌<br> دنیای زنی‌ را خراب می‌‌کند<br> گاهی‌ ، آباد<br> دستش را بگیر<br> نوازشش کن<br> دعوتش کن به یک رقص<br> حواست باشد<br> دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمی‌‌کند<br> ( به مردی که زبان سکوت زن را بفهمد ، باید گفت خدا قوت)</font> text/html 2016-04-27T00:50:54+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز مطلب نوشتنم نمیاد... http://www.jayetokhali.ir/post/149 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/6821.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="506" hspace="0" vspace="0" width="347"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>مدتیه میام پشت سیستمم ولی نوشتنم نمیاد<br>نمیدونم چم شده...<br>به هرچی فک میکنم نمیدونم چی باید بنویسم<br>امروزم یکی ازهمون روزاس...<br>همش نشستم وفک میکنم به روزگاری که گذشت<br>به اطرافیام به همه چیز...<br>من همیشه همه آدمها رو خوب میبینم<br>تا وقتی که خلاف این فکرم بهم ثابت بشه،<br>خیلی سعی کردم بین این همه آدم ساده بمونم<br>سعی کردم بدیهای دیگرانو به رو خودم نیارم،<br>خیلی چیزا برام اتفاق افتاد روزهای زیادی گذشته برام<br>ولی تجربه هایی کسب کردم که برام قابل احترامن،<br>چیزایی رو برام ثابت کرده که توباورم نبودن...<br>هنوزم اعتقاد دارم آدمها خوبن ودوست داشتنی<br>ولی هرکسی یه بدی هم داره یکی خوبیش کمه یکی بدیش،<br>هرکسی یه چیزیش به چشم میاد<br>گاهی اوقات حرفای زیادی داریم برای گفتن،<br>برای گریه کردن،<br>اما تو زندگی یاد گرفتیم اشکامونو نشون هرکسی ندیم...<br>دلمون پره ازهرچی دروغه آدماس،<br>حرفای دلمون زیاده اما کسی رو نمیبینیم که بهش بگیم ...<br>یه نفری که وقتی حرفاروبهش میگیم دقیقا همون حسی رو بفهمه که داریم،<br>اطرافمون آدمای زیادی هستن که به رومون نگاه میکنن لبخندی میزنن...<br>دستهای زیادی اطرافمون دراز میشه<br>ولی...<br>هه بازم جمله های سه نقطه ایی...<br>.............................<br>پی نوشت این موضوع:<br><font color="#FF0000">هی این صفحه ی ارسال مطلب جدید و باز میکنم <br>وهی میخوام یه چیزی بنوسم <br>هی هیچی نمیاد برای نوشتن<br>حوصله مطلب نوشتن ندارم...<br></font><br></font> text/html 2016-04-19T00:05:01+01:00 www.jayetokhali.ir بهروز تمامِ آرزو ها... http://www.jayetokhali.ir/post/147 <div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/572/1715509/Mataleb/81044.jpg" alt="" align="texttop" border="0" height="323" hspace="0" vspace="0" width="430"></div><font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"><br>و از میان تمامِ آرزو ها<br>دردناک ترینش<br>نخواستن تو در نداشتنِ توست<br>و کاش<br>کاش گریزی بود از عمقِ وحشت آورِ این درد<br>که در تخیلِ عشق<br>رسیدن چه بروزِ محالی دارد<br>و در سلوکِ عشق<br>چه ناعادلانه ‌ست<br>بودن...<br>و غریبانه بودن<br>و چه غم انگیز<br>شهوت بی‌ امانِ انگشتانِ من<br>برای نوازش تلخی‌ دستانِ تو<br><br>"نیکی‌ فیروزکوهی"</font><br>